دکّانی به نام دانشگاه!
سه شنبه 7 بهمن 1404 - 18:54:18
کاظم طیبی‌فرد

سهم شهرستان نظرآباد با جمعیتی در حدود 150 هزار نفر، تنها یک دانشگاه است از آموزش عالی. دانشگاه آزاد در شهر نظرآباد یک واحد دارد اگر چه حالا با کلی فخر فروشی مدیرانش به "مرکز" تغییر کرده.

مدیران مرکز دانشگاه آزاد نظرآباد به مرکز شدن آن می‌­بالند چون با تبدیل همین یک کلمه، در حقیقت، دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرج است که شعبه­‌ای در نظرآباد دارد، نه شهر نظرآبادی که واحد دانشگاهی داشته باشد. یک واحد دانشگاهی، شخصیت حقوقی مستقلی است که مدرک تحصیلی به نام خودش صادر می‌­کند. اکنون، دانشگاه آزاد در شهر نظرآباد فقط یک مرکز، یا به عبارتی یک شعبه از واحد کرج است و مدارک فارغ التحصیلی از آن نیز به نام کرج صادر می‌شود. تفاوت "واحد" و "مرکز" در همینجاست.

در سطح شهر نظرآباد، تبلیغات رنگارنگی دیده می‌­شود مبنی بر اینکه بدون آزمون در دانشگاه تحصیل کنید، در شهر خودتان درس بخوانید ولی در نهایت مدرکی بگیرید که دانشگاه آزاد واحد کرج صادر کرده.

شاید در نظر اول به نظر برسد که صدور مدرک تحصیلی نظرآباد توسط کرج به اعتبار مرکز دانشگاهی نظرآباد می­افزاید اما این گمان و این ادعای مدیران مربوطه در صورتی می‌­تواند صحت داشته باشد که واقعاً دانشگاه ازاد نظرآباد زیر نظر واحد کرج و با هدایت علمی اساتید و مدیران آن اداره می‌­شد، اما باید بدانید که اینطور نیست!

این تبدیل واژگانی که بار حقوقی خاصی هم دارد، تنها یکی از تمهیدات مدیریت جدید این دانشگاه است، برای جذب دانشجوی بیشتر! به عبارت بهتر، این یک ترفند تجاری است.

بنابراین حالا باید دو نکته را برایتان تبیین کنم. اول اینکه تبدیل "واحد" به "مرکز" نه تنها تغییر مثبتی نیست، یک تنزل درجه­ی آشکار است و دوم آنکه حتی همین هم واقعیت ندارد و دانشگاه آزاد شهر نظرآباد یک مرکز و یک شعبه از واحد کرج هم نیست.

در مورد نکته­‌ای اول، شاید نیاز به توضیح بیشتری، علاوه بر آنچه در خلال سطور قبلی آمد، نباشد چون همانطور که به بیان آمد، واحد دانشگاهی، یک تعبیر حقوقی است که شامل "مرکز" می‌­شود و در حقیقت، یک مرکز، شعبه یا جزئی از یک واحد است. پس، بنابراین، دانشگاهی که روزگاری واحد نظرآباد بوده اکنون مرکز نظرآباد است و این یعنی تنزل درجه.

اما نکته­‌ای دوم بسیار تلخ­تر است. شاید در اسم و در حد عنوان، یا در حد تشریفات اداری، دانشگاه آزاد نظرآباد زیر مجموعه­‌ای واحد کرج باشد اما در حقیقت اینگونه نیست. البته زیر مجموعه بودن و جزء بودنِ مرکز نظرآباد فقط در حد استفاده از عنوان است و این همان حقیقتی است که بوسیله­‌اش کالای بی­ارزشی را با تمهیدات و ترفندهای تجاری به خلق الله غالب می­‌کنند!

شما اگر در دانشگاه آزاد نظرآباد درس بخوانید، در نهایت مدرک کارشناسی­تان به نام فارغ التحصیل از واحد کرج صادر می­‌شود در حالی‌که در نظرآباد هیچ اثری از نظارت و دخالت واحد کرج وجود ندارد.

یک واحد دانشگاهی، می‌­باید برای هر رشته‌ا­ی دایر در آن، دارای هیأت علمی‌­ای باشد که بوسیله‌ا­ی یک مدیر گروه اداره می­‌شود اما رشته‌­های ارائه شده در نظرآباد بصورت مقاطعه‌­کاری و فله­ای به مدیر گروه‌هایی سپرده شده که هیچ تخصصی در برخی رشته­‌های تحت مدیریتشان ندارند. مثلاً، رشته­‌ای روانشناسی، توسط یک تحصیل کرده­ی  رشته­ی فنی مهندسی اداره می­‌شود. هیأت علمی این رشته در واحد کرج، که در حقیقت  می­باید بر زیر مجموعه‌ا­ی خود احاطه و اشراف داشته باشند، از هرآنچه در اینجا می­‌گذرد بی­خبرند!

اگر هیأت علمی مستقر در کرج، بر مرکز فرعی خود احاطه و نظارت می­‌داشت، تا حدی می­شد که پذیرفت،مرکز نظرآباد و واحد نبودن آن توجیه­‌پذیر باشد. اما متاسفانه اینگونه نیست و حتی بدتر از این، همان تعداد اندکی از اساتید هیأت علمی که در روزگار واحد بودن نظرآباد، عضو هیأت علمی شده و بر خلاف بسیاری از همکارانشان نرفتند یا نتوانستند که بروند، همه‌ا­ی گروه‌های علمی را کنتوراتی برداشته­‌اند! گروه روانشناسی، تربیت بدنی، حقوق و متالوژی یک پیمانکار، و هر سه یا چهار رشته­‌ای دیگرِ این مرکز، هر کدام یک پیمانکار خاص خودشان را دارند. آش اینقدر شور شده است و بازار اینقدر آشفته، که حتی در چسباندن رشته­ها و تجانس آنها کوچکترین دقتی نشده. مهندسِ روانشناسِ حقوقدانِ پهلوان یا مهندسِ حسابدارِ فلان و بهمان، حتماً تنها در اینجای دنیا ممکن است، در دکانی به نام دانشگاه آزاد نظرآباد!

با گروه‌های دیگر کاری ندارم چون اطلاع دقیقی از آنها ندارم ولی فقط به عنوان مثال، به رشته­‌ای روانشناسی که یکی از پر طرفدارترین رشته­‌های شاخه­‌ای علوم انسانی است توجه بفرمائید.

نگارنده­‌ای این سطور، دو ترم با این گروه همکاری داشته و دروس فلسفیِ رشته‌ا­ی روانشناسیِ مقطع کارشناسی را تدریس کرده­ام. در این رشته، هیچ عضو پیوسته­‌ای هیأت علمی‌­ای وجود ندارد! عجیب است که حق تأسیس این گروه را از مرکز اعطا فرموده‌­اند اما لوازمش را نه!

مدیر گروه روانشناسی، دانشمندی محترم اما نا متخصص در این رشته است. مهندسی که در شاخه­‌ای خود حرفی برای گفتن دارد اما حتی از عنوان و محتوای کلی دروس روانشناسی کوچکترین اطلاعی ندارد. همین می­‌شود که به طرفه العینی مدرس ناچیزی چون من حذف می‌­شود و از آنجا که خدا در و تخته را جور درآورده، یک روانشناس، فلسفه تدریس می­‌کند. اگر مدیریت گروه روانشناسی با مهندسی ممکن است، چرا مدرسیِ فلسفه  با روانشناسی غیر ممکن باشد! پیداست که تجانس و همسانی اینها قطعاً خیلی بیشتر از آنهاست.

البته، چون عیب مِی جمله بگفتیم هنرش نیز باید بگوییم، باید اعتراف کنیم که دانشگاه آزاد در شهر نظرآباد وبال گردن واحد کرج باشد، همان بهتر تا باعث خجالت این شهر باستانی گردد!

با یک تأمل کوتاه، چندین و چند استاد کارکشته را می­توان برشمرد که از خاک این شهر برخاسته­اند اما در دانشگاه‌­نمای شهرشان جایی ندارند. وقتی چنین است و وقتی هرآنکه رسم کاسبی را بهتر می­داند و بازارگرمی را بیشتر بلد است برای ریاست تنها مرکز دانشگاهی شهر، از آن طرف­ها می­‌آید، چرا از اعتبار این شهر خرج شود؟! پس یک سپاسگزاری بدهکاریم!!

سپاسگزاریم که به همت دانشگاه آزاد نظرآباد، مرکز مشاوره برای شهرمان تأسیس شده. حالا کتابخانه­‌اش منحل شده و ساختمانش به اشغال مشاوران درآمده، عیب نیست، نقص هم نیست چون به کتاب‌ها نیازی نبود. کلاسهای دانشگاه با جزوه هم سرهم می‌­شوند، حتی با کنفرانس دانشجوها!

سازمان مرکزی دانشگاه آزاد هم با طرح "دستیار آموزشی" کاری کرده کارستان! خلأ نبود هیأت علمی و استاد را با سپردن درس­ها و کلاس‌ها به دانشجویان دوره­ی دکتری خودش برطرف فرموده. دانشجویان دوره­ی دکتری، حتی اگر تازه پذیرفته شده باشند و هنوز یک درس دو واحدی هم از این دوره نگذرانده باشند می­توانند با یک درخواست ساده در سامانه‌ا­ی مربوطه، جای استادان را بگیرند و "جااستادی"های معروف دانشگاه را پر کنند. طفلکی­‌ها که با هزینه­های سرسام­آور و شهریه­های نجومی در پی دکترشدن هستند، به همین راحتی استاد هم می‌­شوند.

مطابق آیین‌­نامه­‌ای مربوطه، دستیاران آموزشی می­توانند شش تا هجده واحد درسی را در یک ترم تدریس کنند و بعد از سه ترم، گواهی مدرس حق التدریس دانشگاه آزاد را دریافت نمایند. در این سه ترم، حق التدریس ناچیز و بلکه مضحک و موهن آنها تجمیع می‌­شود، "بزک نمیر بهار میاد"، از بدهی شهریه‌­شان کم شود.

خود من هم از همین دسته هستم. یک دستیار آموزشی دانشجوی دکتری، منتهی تا به سومین ترم تدریسم رسیدم، آسمان تپید و درس‌ها تمام شد!!!

روزهای سرد زمستانی، در حالی‌که به نظر همه چیز عالی بود، دانشجوها راضی بودند و با مدرسشان ارتباط خوبی گرفته بودند، هیچ تخلف و اشتباهی در انجام اموری چون رعایت سرفصل مصوب، حضور و غیاب، ارزیابی و امتحان و رعایت قوانین انضباطی و اخلاقی پیش نیامده بود، ناگهان دیگر درسی برای تدریس من نبود! البته گمان من کمترین این بود که درسی هست، گمان مدیر گروه هم همین بود و اصلاً قرار بر این بود که در ترم بعد هم با همان گروه دانشجویان مباحث دیگر درس‌های فلسفی را ادامه بدهم اما وقتی بدون اطلاع، ناگهان درس‌هایم حذف شدند و فقط در یک دیدار اتفاقی به من اطلاع داده شد، در جواب اعتراضم که در سامانه­‌ای رسیدگی به شکایات دانشگاه آزاد ثبت کردم، به من گفته شد که در ترم جاری درسی در تخصص من و برای تدریس من ارائه اصلاً نشده!

خب به این ترتیب، منِ دستیار آموزشی دیگر نمی­توانم متوقع باشم که مدرس حق التدریس دانشگاه شوم چون سه ترم تدریس نکرده­ام، فقط دو ترم تدریس داشته­‌ام.

حالا یک بنده خدایی با تحصیلات غیر مرتبط با درس‌هایی که من درسش را خوانده­ام و سالهاست در آن پژوهش می‌­کنم و آثاری تولید کرده­ام، می­آید و نقیصه­ را جبران می‌­کند، احتمالاً او هم تا دو ترم. ترم‌­هایش به سه نمی­رسند.

وقتی گروه روانشناسی را مهندسان پهلوان اداره کنند، به این نحو، از هزینه کاسته می­‌شود. مدرس جایگزین من هم با یک سرچ در گوگل به تعداد دانشجویانش اسامی فلاسفه را استخراج می­کند و هر یک را به دانشجویی می­سپارد تا در یک جلسه­ی درسی درباره­ی آراء او کنفرانس کلاسی ارائه کند. به این ترتیب نه نیازی به مرکزی به عنوان کتابخانه هست و نه اصلاً نیازی به کتاب. خود استاد هم با دقت به کنفرانس دانشجویانش گوش می‌­دهد و در امتحان پایان ترم از محتوای ارائه شده‌ا­ی آنها سوال طرح می‌­کند و نمره می­‌دهد.

این نوشتار را یکبار از اول مرور بفرمائید، چقدر در هزینه‌­ها صرفه­‌جویی شد! انگار همه­ی زیرساخت­‌ها و قوانین مثل قطعات یک پازل کنار هم چیده شدند تا در آخر، یک آقای دکتر از شهری دیگر بیاید و کلمه­‌ای "واحد" را بردارد و به جایش عنوان "مرکز" را بگذارد. حالا چه دغدغه­‌ای می­ماند؟! افزایش مشتری، ببخشید، دانشجو و مکانی که مناسب تجارت باشد.

پس اینگونه است که همین مدیر توانا به سراغ آموزش و پرورش می­‌رود که یکی از نیروهایش را مورد استفاده قرار داده ولی نگذاشته تا دو ترمش سه ترم شود.  از آموزش و پرورش همین شهرستان برای تبلیغ کمک می­گیرد تا دانش آموزان دبیرستانی را ترغیب کنند که در شهر خودشان بدون کنکور درس بخوانند، از واحد کرج مدرک بگیرند و کسی هم نفهمد که حتی یک توک پا تا کرج نرفته­اند. فقط می­ماند که این دکان، حالا که مشتری­‌هایش افزون شده، دکانی دو بر باشد، جلوی دید با ویترین‌­های رنگارنگ. پس دست به کار می‌­شویم و ساختن واحد دانشگاهی­ای در جوار اتوبان تهران قزوین را در دستور کار می‌­دهیم. حالا نوبت فرمانداری و شهرداری است که عنایت بفرمایند و از زمین­ه‌ای بلااستفاده افتاده­ی بیابان­های جوار اتوبان خاصه خرجی کنند.

فرمانداری نظرآباد، شهرداری نظرآباد، آموزش و پرورش نظرآباد و اصلاً همه­ی ادارات نظرآباد و حتی جوانانش به خط، دانشگاه داریم در شهرمان، دانشگاه واحد کرج!!!

همان تیم چند نفره از اساتید عضو هیأت علمی که روزگاری به عنوان عضو هیأت علمی "واحد" نظرآباد جذب شدند، صبح‌­ها از کرج می‌آیند، برای ما نظرآبادی­‌ها دانشگاه به ارمغان می‌­آورند و غروب به کرج، خاستگاه واقعی امور بر می­گردند. اگر استاد هم کم داشتند از مشتاقان دستیار آموزشی تأمین می‌­کنند. حالا لزومی هم ندارد که آن دستیاران آموزشی تخصص داشته باشند یا اصلاً درس دادن بلد باشند.

خود من، از روزهای ابتداء شروع تدریسم، یکی یکی از مسؤولان می­پرسیدم که "طرح درس" خود را به چه کسی تحویل بدهم. یا نمی‌­دانستند که "طرح درس" یا " سناریوی تدریس" چیست یا نیازی نمی­‌دیدند و پاسخ می­دادند که :"لازم نیست، پیشه خودت بمونه". در همان ایام، در اتاق موسوم به اتاق اساتید که محلی برای استراحت مدرسان است به دستیاران آموزشی­ای بر خوردم که نمی­دانستند چه درس بدهند و از چه منبعی استفاده کنند. از سر خیرخواهی و شاید ساده‌­لوحانه برایشان تشریح می­کردم که برای هر عنوان درسی دانشگاه، یک سرفصل تفصیلی از سوی وزارت آموزش عالی مصوب شده که در دسترس است. باید  آنرا مطالعه کنند و بر اساس آن سناریوی تدریس برای خودشان ترسیم کنند و مطابق آن برای تدریسشان برنامه‌­ریزی و عمل نمایند.

البته گمان و ظن غلط نبرید که دستیاران آموزشی استثمار می‌­شوند، نه. آنها هم پس از چند صباحی ماجرا را درمی­یابند. یا می­روند یا اگر می‌­مانند تنها به این امید ادامه می­دهند که رزومه‌­ای کسب کنند. طفلکی­‌ها هنوز گوششان از "استاد...استاد..." گفتن جوانک‌ها و مسؤولان پر نشده و هنوز لذت می­‌برند. مثل من گردن شکسته در این شهر نمی­مانند که از القاب اشباح شوند و بچسبند به دبستان محل خدمتشان.

مسؤولان شهر نظرآباد  هم که چند صباحی اینجایند، از پیِ خوش خدمتی برای مرکز استان، زودتر نردبان ترقی را طی می‌­کنند. منِ مزاحمِ قلم به دست هم، هرچه مقاله و پژوهش و رزومه داشته باشم، هیچ بهانه‌­ای برای دک کردنم هم یافت نشود، بعد از یک شکست فجیع از مردم در انتخابات، حضرات قیّم دانشگاه آزاد و والامقامان مسؤول که همه دیدیم به چه جریانی متصلند، با یک توصیه­‌ای شفاهی به مسؤولان دانشگاه از شرّم خلاص می­شوند. فقط چند صباحی به تماسها و پیام­‌هایم پاسخ نمی‌­دهند و اگر جایی مرا دیدند، بعد از حوالت چندین هندوانه‌ای آبدار و رسیده به زیر بغل‌هایم، یک قول پیگیری می‌­دهند و خلاص. سیاسیون هم که نمی­‌آیند برای احقاق حق یک معلم، مناسبات سیاسی خودشان را به چالش بیندازند آن هم حالا که با ریش گرو گذاشتن­‌های امثال من، دری به تخته خورده و بعد از سالها بازارشان نیمچه رواجی یافته (اصلاح­طلب‌ها).

البته از حق نگذریم، تدابیر تجاری مسؤولان منطقه حتی مسؤولان علمی آن با تغییر یک کلمه این همه برکات را موجب می‌­شود، چون منی هم که نمی­تواند استاد باشد، پس من هم یک کلمه‌ا­ی "اخراجی" به عنوانم و صفت­‌هایم اضافه می‌­کنم تا از این دکان بی بهره نباشم.

انصافاً اگر سال‌های سال با سمت استاد تمامی دانشگاه در این گوشه­‌ای دنیا و در این شهر فلسفه می­بافتم یک مثقال از اعتبار عنوان "استاد اخراجی دانشگاه" را نمی‌­توانستم بدست آورم چون نه استادم و نه به معنای دقیق کلمه اخراج شده‌­ام. ولی مردم اطراف و دانشجویانم مرا به این لقب مفتخر ساخته‌­اند و از آنجا که حضرات دکاندار، سکاندار علم و آموزش شده­اند، عنوان "اخراجی" بسی پرافتخارتر، پرمنزلت­تر و به قول خودمانی، باکلاس­تر هم هست. پس "بازار رواج"،"خدا بده برکت".

حالا بد نیست از منظر دیگری نیز به این دکان دو نبش نگاهی بیندازیم.

همیشه یک ساختار معیوب، یک عقبه و یک پشتیبانی ناکارآمد در پی خود دارد. اگر نظارت و سیستم جزا و پاداش در یک مجموعه به درستی کار نکند، همین می­‌‌شود که شده. اگر ریاست مجموعه‌­ها و گروه‌های دانشگاه، برای هر ترفندی دست مسؤولان را باز نمی­‌گذاشتند، اگر اجازه نمی­‌دادند که با تغییر یک کلمه چنین بازارگرمی کنند، اگربه جنبه­‌ای علمی مساله نیز نیم نگاهی می­داشتند، اینچنین عمر و اموال و اعصاب مردمان به بازی گرفته نمی‌­شد. چه استاد و چه دانشجو!

من همین ماجرای لغو تدریسم را بوسیله­‌ای بازرسی و سایت مربوط به آن پیگیری کردم، البته بعد از اینکه با تماس‌­های شفاهی با مسؤولان محلی بیش از پیش مطمئن شدم که حتی تهمت و پاپوشی هم برایم تدارک دیده نشده، چه برسد به اتهام!

پاسخ اولین شکایت من این بود که به دلیل کاهش دانشجو، تعداد دروس ارائه شده کاهش یافته و برای من درسی جهت تدریس وجود ندارد! همین پاسخ چند نکته در خود داشت. اول اینکه، بازرسان محترم بررسی کننده­ی شکایات، انگار هیچ دسترسی‌­ای به سیستم­های آموزشی و انتخاب واحد ندارند و انگار حتی نمی­دانند که بقیه­ به این سیستم­‌ها دسترسی دارند. با یک مراجعه به سیستم آموزشی و حتی کانال اطلاعرسانی دانشگاه می­شد فهمید که درس‌­های تخصصی من ارائه شده بوده و اتفاقاً بدون استاد هم مانده بوده‌­اند. پاسخ بعدی که به شکایت بعدی داده شد این بود که چون من عضو هیأت علمی نیستم، واحد یا مرکز مربوطه اختیار چنین کاری را بنا به صلاحدیدش دارد.

این پاسخ هم همانگونه مضحک بود چون اولاً پاسخ‌­های من را مسکوت گذاشته­ بود که با مدارک اثبات نموده بوده­ام که مدعای آنها در پاسخ قبلی غلط و دروغ بوده. بماند که همه­ی افتخار مسؤولان مرکز نظرآباد در جلسات اداری با هدف کسب اعتبارات بیشتر، افزایش چندین درصدی دانشجو و رونق گرفتن مرکزشان بوده!

این پاسخ اخیر حتی علاوه بر نادرست و ناراست بودن، مضحک است چون دانستن اینکه گروه روانشناسی مرکز نظرآباد، به عنوان مثال، حتی یک عضو هیأت علمی ندارد تا چون منی عضو آن باشم یا نباشم کار دشواری نیست. بنابراین، پاسخ دهندگان اگر به حداقلی­ترین لوازم سخنشان آگاه می‌­بودند باید می‌­دانستند که مطابق بیان خودشان، اساساً گروهی اینچنینی نباید شکل می­‌گرفت و اگر شکل گرفته، حالا نمی­باید که ادامه کار دهد!

خلاصه، مجادله‌ا­ی مکتوب با بازرسان از همه جا بی خبر و قضاوت­کنندگان و رسیدگی­کنندگان غافل [!] در ترم بهاره­ی سال تحصیلی گذشته را به همینجا رساندم و پی­نگرفتم.

در ترم پائیزه، بعد از اینکه با تخصیص کلاس در واحد کرج، عیان­تر از گذشته شد که ماجرای دفع شر چون منی، موضوع بومی و داخلی شهرستان نظرآباد بوده، دوباره در همان سامانه شکایت بازرسی دانشگاه آزاد شکایتم را مطرح کردم. اماگویا هرچه پیگیرتر می­شدم ماجرا مضحک­تر می­‌شد.

در این شکایت اخیر تمام ماجرا را بصورت مبسوط و مستدل ارائه نمودم، پاسخ اما، کمدی­ای در ذات تراژدی بود.

پاسخ این بود که اولویت ارائه­‌ای تدریس، اول با اعضاء هیأت علمی سپس با دستیاران آموزشی و پس از آن با مدرسان مدعو حق التدریس است و از آنجائی‌که بنده را یک مدرس حق التدریس می­دانند، از همکاری با بنده معذورند. معلوم بود که حتی نگاهی سطحی نیز به مرقومات و شکایت بنده نینداخته­‌اند.

جالب­تر اینکه مستدلاً بیان کرده بودم که در فقدان اعضاء هیأت علمی در گروه مربوطه، از قضا، از منی که دستیار آموزشی بوده و هستم، تدریس را گرفته و به مدرسی حق التدریس داده و آن عزیز، در همین ترم جاری بصورت حق التدریس  مشغول  تدریس درس‌هایی است که تخصص بنده است. این هم بماند که آن مدرس گرامی، حتی مدرک تحصیلی نامرتبطش به موضوع درس در حال تدریس از بنده پائین­تر نیز هست!

همه­‌ای این بازی‌ها به کنار، با یک شیطنت و یک ترفند، معلومم شد که هسته­‌های بازرسی رسیدگی کننده به شکایات نیز همگی چون ادعاهای دهان پرکن دیگر، پوشالی و دروغین هستند.

طی یک ترفند یک شکایت تنظیم کرده، همان را یکبار به هیأت امناء استان البرز، یکبار به واحد کرج و باردیگر به واحد هشتگرد فرستادم. جالب بود که هر سه یک جواب واحد به همان مضمونی که در بالا توضیح دادم دریافت کردند و این یعنی نه تنها متن شکایت را حتی مطالعه نکرده‌­اند، متن پاسخ را نیز بدون کم و کاست در پاسخ هر شکایت عیناً کپی کرده‌­اند.

اخیراً هم چنانکه از قبل هم وجود داشته، مسؤولان مرکز نظرآباد با هدف جلب دانش آموزان پشت کنکوری شهرستان، جلساتی با مدیران مدارس ترتیب داده و از آنها طلب استمداد کرده­‌اند. گویا حضرات دکاندار دانشگاهی‌­نما، آموزش و پرورشی‌­ها را صرفاً در حد ویزیتور و بازاریاب می­دانند.

به راحتی می­‌توان چندین استاد زبده­ی نظرآبادی را نام برده و فهرستی بلندبالا از متخصصان همین شهر تهیه کرد که در شهرهای مختلف به تدریس و پژوهش مشغولند اما راهی به مرکز دانشگاهی‌­نمای نظرآباد ندارند.

وقتی سرقفلی دکان را به غریبه سپردیم و عنان کار را بدون سرکشی و مطالبه‌­گری در اختیار او نهادیم، آنها نیز حتی نیازی نمی­بینند که برای خلاص شدن از یک مدرس کوچک مطالبه­‌گر، کمی به خودشان زحمت بدهند و لااقل با کمی ادب به خرج دادن، با تشکری خشک و خالی از همکاری خالصانه­‌ای یکساله، عذرخواهی کنند و با رعایت شؤونات اخلاقی همکاریشان را قطع نمایند. شاید باید به آنها کمی حق داد، مشغله­شان بسی بیشتر از آن است که بعد از شکست­‌های پی در پی از جامعه، جامعه­ای که به مطالبات سیاسی و اهداف و اغراض آنها "نه" بلندی گفته‌­اند، بتوانند خلوتی کنند و تمهیدی بیندیشند. ساده‌­ترین کار همین بود که مرتکب شدند. فی‌المثل در مورد صاحب این قلم که در آن زمان عضو رسمی حزبی بود که در پیروزی مردم در انتخابات ریاست جمهوری نقش پررنگی داشته و از قضا سردبیر نشریه­ی همان حزب هم بوده و ویژه­نامه­های تهیه شده‌­اش چند هزار بازدید گرفته، چه کاری راحت­تر از اینکه بگویند به توصیه­‌ای حراست، گزینش یا نهادهای امنیتی این لغو تدریس صورت گرفته. یا حتی نگویند و با رفتارشان وانمود کنند که چنین است ولو عملشان موجب وهن همان نهادها شود.

این دکانها نه تنها موجب وهن و تخفیف نهاد حراست، گزینش و  سازمانهای امنیتی هستند نیش و پوزخندی به نظرآبادیها و از آن مهمتر به ساحت مقدس دانشگاه، علم و دانش هستند. اینان، هم خود را در حد امربرهایی مزدور که فقط مأمور به انجام دستور هستند و نه اساتید و کارگزاران دانشگاه، کوچک می­کنند، هم نهادهای امنیتی،حراستی و گزینشی را. چون اینگونه الغاء می­نمایند که آن نهادها کار خود را رها کرده و به دنبال تاراندن معلم­هایی هستند که با تمام دلخوری از وضع موجود و رفتار متصدیان امور مملکت، تمام تلاششان را کردند تا کورسوی امیدی برای آینده­ی جامعه بگشایند.

اگر نظرآبادیها از سوء استفاده­ی از ظرفیت­های شهرشان شاکی نباشند، اگر فعالان سیاسی پیروز در انتخابات اخیر، انتخاباتی که حجت را بر خیلی­ها تمام کرد، مشغول سهم­خواهی شده و  در لوای شعار "وفاق" ،مطالبه نمی­کنند و سکوت اختیار می­کنند و اگر مدیران دانشگاه آزاد استان و کشور نسبت به بی­آبروئی واحدها و مراکز تابعه­شان دغدغه­ای ندارند، لااقل نهادهای امنیتی و نظارتی در مقابل چنین رفتارهایی که موجب وهن و تخفیف همواره­ی آنان شده، می­باید که حساس باشند. از همه­ی آنها بتوانیم بگذریم، از تضعیف اقتدار نهادهای امنیتی نمی­توان گذشت. همه­ی آن مسائل با صبر و پیگیری قابل حل است اما مساله­ی امنیت، مساله­ای نیست که صبر و اهمال در آن، حتی  به قدر سرسوزنی جواز داشته باشد.


http://eradehmellat.ir/fa/News/7272/دکّانی-به-نام-دانشگاه
بستن   چاپ