مریم مازوچی
در همایش نشسته بودم، بعداز سخنرانی نوبت به دختری شد که باید نقالی میکرد د ختر 9 یا 12 ساله بود چه قدر قشنگ شاهنامه را میدانست و نقالی میکرد آخر مراسم دختر را دیدم و به او گفتم چه طوری با نقالی و شاهنامه آشنا شدی؟
بهم گفت: مادرم از وقتی که بچه بودم، شبها برای من قصههای شاهنامه را میخواند و هر وقت که او را میدیدم در خانه داشت شاهنامه یا شعرهای فارسی را میخواند .
وقتی 6 ساله بودم، سراغ کتابخانهاش میرفتم از کنجکاوی شاهنامه را بر میداشتم و ورق میزدم.
مامانم کتاب را از دستم میگرفت و میگفت هر وقت رفتی مدرسه خواندن و نوشتن بلد شدی میگذارم کتابهای منرا بخوانی.
مادرم نمیتوانست مرا کنترل کند هروقت میخواست کتاب بخواند شا هنامه را داخل کمد اسباب بازیهایم پیدا میکرد .
من وقتی که بازی میکردم، کتاب شاهنامه مادرم را از کتابخانهاش بر میداشتم و مثل مادرم که برایم قصههای شاهنامه را تعریف میکرد من برای عروسکهایم شاهنامه میخواندم .
وقتی به کلاس دوم رفتم، مادرم مرا به کلاسهای نقالی برد و آنجا من توانستم مثل مادرم عاشق شاهنامه بشوم و از آنها درس بگیرم.