|
دو هفته نامه اراده ملت
هویت واگرای ایرانی ( بخش دوم )
يکشنبه 1 شهريور 1405 - 21:53:53
|
|
کاظم طیبی فرد
برای فهم هویت ایرانی معاصر نمیتوان تنها به تحولات دوران جدید یا پیامدهای مواجهه با مدرنیته اکتفا کرد. بخش مهمی از وضعیت کنونی ایران ریشه در تاریخ طولانی اندیشه و فرهنگ ایرانی دارد. آنچه در این مقاله اهمیت دارد نه بازسازی تفصیلی تاریخ فلسفه و اندیشه در ایران، بلکه نشاندادن حضور همزمان سنتهای متفاوتی است که هر یک تصویری خاص از انسان، حقیقت، جامعه و زندگی مطلوب ارائه کردهاند. فرض اصلی این بخش آن است که واگرایی هویتی در ایران صرفاً محصول دوران جدید نیست، بلکه پیشینهای تاریخی دارد و میتوان نشانههای آن را در سنتهای فکری گوناگون مشاهده کرد. برای نشان دادن این مسأله، چهار نمونه از چهار جهتگیری متفاوت مورد بررسی قرار میگیرند. اهمیت ابنسینا برای بحث حاضر در آن است که وی الگویی از عقلانیت را نمایندگی میکند که به دنبال ایجاد وحدت و هماهنگی میان ساحتهای مختلف تجربه انسانی است. در این الگو، عقل نه در برابر دین قرارمیگیرد و نه در برابر هستی، بلکه نقش میانجی را بر عهده میگیرد. این سنت فکری در طول تاریخ ایران تأثیر عمیقی بر الهیات، فلسفه و فرهنگ عمومی برجای گذاشته است. اگر ابنسینا نماینده عقلانیت سازگارکننده باشد، محمد بن زکریای رازی را میتوان نماد نوعی عقلانیت انتقادی دانست. رازی نیز همانند ابنسینا به توانایی عقل انسانی اعتماد دارد، اما از این توانایی برای نقد بسیاری از باورهای رایج زمانه خود بهره میگیرد. در آثار و گزارشهای مربوط به اندیشه او، عقل نه ابزاری برای سازگاری با سنت، بلکه معیاری برای ارزیابی و حتی رد برخی از مبانی پذیرفتهشده تلقی میشود. در کنار سنتهای فلسفی، تاریخ ایران شاهد ظهور نوع دیگری از عقلانیت نیز بوده است؛ عقلانیتی که بیش از آنکه در پی کشف حقیقت یا نقد مبانی باشد، حفظ نظم و تدبیر امور را در اولویت قرار میدهد. خواجه نصیرالدین طوسی را میتوان نماد برجسته این گرایش دانست. زندگی سیاسی طوسی و نقش او در یکی از پرآشوبترین دورههای تاریخ ایران نشان میدهد که در برخی شرایط، مسأله اصلی نه دفاع از یک حقیقت نظری، بلکه حفظ امکان استمرار حیات اجتماعی و سیاسی است. در اینجا عقلانیت به صورت نوعی مصلحتاندیشی تاریخی ظاهر میشود؛ عقلانیتی که میکوشد میان واقعیتهای موجود و آرمانهای مطلوب تعادل برقرار کند. این سنت نیز در حافظه تاریخی ایرانیان باقی مانده و در دورههای مختلف، به ویژه در عرصه سیاست، بارها بازتولید شده است. در مقابل سنتهای فلسفی و سیاسی، میتوان گرایشی را مشاهده کرد که مسئله اصلی آن نه حقیقت نظری و نه تدبیر قدرت، بلکه کیفیت زیستن انسان است. حافظ شیرازی یکی از برجستهترین نمایندگان این رویکرد به شمار میرود. در جهان حافظ، دغدغه اصلی انسان، زیستن در جهانی آکنده از بیثباتی، ریا، قدرت و ناپایداری است. او کمتر در پی ساختن نظامی نظری برای تبیین عالم است و بیش از آن بر تجربه زیسته، خرسندی، رهایی از تعصب و توجه به اکنون تأکید میکند. در این معنا، حافظ نماینده نوعی عقلانیت عملی است که ارزش زندگی را نه در دستیابی به حقیقت نهایی، بلکه در شیوه مواجهه با زندگی جستوجو میکند. اهمیت حافظ برای بحث حاضر در آن است که سنت ایرانی را نمیتوان تنها با فلسفه، کلام یا سیاست توضیح داد. در کنار این سنتها، همواره گرایشی وجود داشته که مسئله اصلی آن چگونگی زیستن بوده است. در نتیجه، مرور این چهار نمونه نشان میدهد که سنت ایرانی از آغاز واجد یک مسیر واحد و یکدست نبوده است. عقلانیت سازگارکننده ابنسینا، عقلانیت انتقادی رازی، عقلانیت مصلحتاندیش طوسی و عقلانیت معطوف به کیفیت زیستن در حافظ، هر یک افق متفاوتی را پیش روی انسان قرار میدهند. اهمیت این تفاوتها در آن است که هیچیک از این سنتها به طور کامل از میان نرفتهاند. هر یک به شکلی در حافظه تاریخی، فرهنگ عمومی و حیات فکری ایرانیان تداوم یافتهاند. از این رو، هویت ایرانی را نمیتوان محصول یک سنت واحد دانست. آنچه امروز در قالب تعارضهای فکری، فرهنگی و اجتماعی مشاهده میشود، تا حدی بازتاب حضور همزمان این میراثهای گوناگون است؛ میراثهایی که نه در یک کل منسجم ادغام شدهاند و نه یکدیگر را حذف کردهاند. به همین دلیل، ریشههای هویت واگرای ایرانی را باید در همین تکثر تاریخی و تداوم روایتهای رقیب جستوجو کرد. مدرنیته و تشدید واگرایی اگر ریشههای هویت واگرای ایرانی را بتوان در تکثر سنتهای تاریخی جستوجو کرد، مواجهه با مدرنیته را باید مرحلهای دانست که این واگرایی وارد سطحی جدید شد. ورود اندیشهها، نهادها و ارزشهای مدرن به ایران، جامعه ایرانی را در برابر پرسشهایی قرار داد که پیش از آن به این صورت مطرح نشده بودند؛ پرسشهایی درباره دولت، قانون، آزادی، ملت، پیشرفت، عقلانیت و نسبت دین و سیاست. با این حال، مدرنیته در ایران نه به عنوان یک پاسخ مشترک، بلکه به عنوان مسألهای جدید ظاهر شد. گروههای مختلف اجتماعی و فکری، هر یک از منظر سنتها و پیشفرضهای متفاوت خود به استقبال آن رفتند و به همین دلیل، مواجهه با مدرنیته خود به یکی از مهمترین عرصههای بروز واگرایی هویتی تبدیل شد. مواجهههای متعارض با مدرنیته الف) بنیادگرایی؛ دفاع از سنت در برابر جهان جدید یکی از واکنشهای مهم به مدرنیته، تلاش برای حفظ و بازسازی سنت در برابر تحولات جدید بود. در این رویکرد، مدرنیته نه به عنوان فرصتی برای بازاندیشی، بلکه به عنوان تهدیدی برای هویت دینی و فرهنگی تلقی میشد. از این منظر، راه حل مسائل جامعه نه در پذیرش دستاوردهای جهان جدید، بلکه در بازگشت به منابع اصیل سنتی جستوجو میشد. بنیادگرایی را نباید صرفاً یک جریان سیاسی دانست؛ بلکه باید آن را نوعی پاسخ هویتی به بحران ناشی از مواجهه با مدرنیته تلقی کرد. این پاسخ، یکی از نیروهای مؤثر در شکلدهی به هویت ایرانی معاصر بوده است. ب) مشروطهخواهی؛ تلاش برای سازگاری سنت و تجدد در برابر رویکرد بنیادگرایانه، جریان دیگری کوشید میان سنت و مدرنیته نوعی سازگاری برقرار کند. اندیشه مشروطهخواهی، بهویژه در روایت نائینی، نمونه برجسته این تلاش است. در این رویکرد، مفاهیمی چون قانون، محدودیت قدرت و مشارکت عمومی نه به عنوان نفی سنت، بلکه به عنوان اموری قابل دفاع در چارچوب سنت اسلامی تفسیر میشوند. مشروطهخواهی را میتوان تکرار الگویی دانست که پیشتر در سنت فلسفی ایران نزد ابنسینا مشاهده شده بود؛ یعنی کوشش برای آشتی دادن دو افق متفاوت و ساختن نوعی سازگاری میان آنها. با این حال، این پروژه نیز نتوانست به اجماعی پایدار در جامعه ایرانی منجر شود و خود به یکی از روایتهای رقیب هویت ایرانی تبدیل شد. ج) ایرانشهری؛ بازگشت به سنت ملی در دهههای اخیر، رویکرد دیگری نیز در تبیین مسائل ایران مطرح شده است که بر احیای سنت تاریخی و سیاسی ایران پیش از دوران جدید تأکید دارد. در این نگاه، بحرانهای کنونی ایران نه صرفاً ناشی از سنت دینی یا مدرنیته، بلکه نتیجه گسست از میراث تاریخی و عقلانیت سیاسی ایرانشهری تلقی میشود. این رویکرد نیز کوشیده است پاسخی برای مسئله هویت ایرانی ارائه کند، اما در عمل به یکی دیگر از روایتهای موجود درباره ایران تبدیل شده است. بدین ترتیب، در کنار روایت دینی و روایت تجددخواهانه، روایت ایرانشهری نیز به یکی از اضلاع منازعه هویتی در ایران معاصر بدل شده است. آنچه اهمیت دارد این است که هیچیک از این روایتها نتوانستهاند روایتهای دیگر را به طور کامل حذف کنند یا به چارچوبی مشترک برای همه نیروهای اجتماعی تبدیل شوند. در نتیجه، مواجهه با مدرنیته به جای آنکه به همگرایی بینجامد، به عرصهای برای ظهور و تقویت روایتهای رقیب تبدیل شد. انباشت لایههای جدید هویت پیامد اصلی این وضعیت آن بود که شکافهای تاریخی پیشین نه تنها از میان نرفتند، بلکه شکافهای تازهای نیز بر آنها افزوده شدند. جامعه ایرانی اکنون تنها میان سنتهای متفاوت تاریخی سرگردان نبود، بلکه باید نسبت خود را با مفاهیم و ارزشهای جدید نیز تعیین میکرد. در نتیجه، لایههای جدیدی از هویت بر لایههای پیشین انباشته شد. دینداری و سکولاریسم، سنت و تجدد، هویت ملی و هویت دینی، آزادی و اقتدار، گذشتهگرایی و آیندهگرایی، همگی به صورت همزمان در فضای فکری و اجتماعی ایران حضور یافتند. اما این حضور همزمان لزوماً به معنای همگرایی نبود. برعکس، بسیاری از این عناصر در قالب روایتهای رقیب سازمان یافتند و به بازتولید تعارضهای پیشین کمک کردند. از این منظر، مدرنیته در ایران بیش از آنکه نقش یک عامل وحدتبخش را ایفا کند، به بستری برای آشکار شدن و تشدید شکافهای موجود تبدیل شد. نیروهای اجتماعی مختلف، هر یک بخشی از میراث تاریخی و بخشی از دستاوردهای جهان جدید را برگزیدند و ترکیبهای متفاوتی از هویت را پدید آوردند. حاصل این فرایند، نه شکلگیری یک هویت یکپارچه، بلکه گسترش و پیچیدهتر شدن وضعیت واگرا بود. در نتیجه، مرور نحوه مواجهه ایران با مدرنیته نشان میدهد که واگرایی تاریخی موجود در سنت ایرانی، در دوران جدید وارد مرحلهای تازه شده است. اگر در گذشته تنوع روایتها عمدتاً در حوزههای فلسفی، دینی و فرهنگی نمود مییافت، در عصر مدرن این تنوع به عرصههای سیاسی، اجتماعی و هویتی نیز گسترش یافت. بنیادگرایی، مشروطهخواهی و ایرانشهری را میتوان سه نمونه از پاسخهای متفاوت به مسأله واحد مدرنیته دانست؛ پاسخهایی که هر یک بخشی از واقعیت را بازتاب میدهند، اما هیچکدام نتوانستهاند به روایت مسلط و مورد توافق جامعه ایرانی تبدیل شوند. بدین ترتیب، مدرنیته نه پایان واگرایی، بلکه مرحله جدیدی از آن بود؛ مرحلهای که در آن لایههای تازهای از هویت بر لایههای تاریخی پیشین افزوده شد و ساختار واگرای هویت ایرانی را پیچیدهتر ساخت.
http://eradehmellat.ir/fa/News/8392/هویت-واگرای-ایرانی-بخش-دوم
|