دو هفته‌ نامه اراده ملت
از مدیریت بحران تا حکمرانی اعتماد
يکشنبه 1 شهريور 1405 - 22:31:32
مریم کوشکی

*1. بحران؛ مهمانِ ناخوانده یا همسایه همیشگی؟

بحران دیگر آن رخدادِ ناگهانی و شگفت‌انگیز نیست که در خبرها بیاید و برود. در زیستِ امروز ما، بحران به همسایه همیشگی تبدیل شده است؛ همسایه‌های که آمدنش را دیگر خبر نمیکنیم، فقط کمبودش را آرزو میکنیم. قیمتها، آب، هوا، مسکن، اشتغال، مهاجرت؛ هر یک خود بحرانی است و با هم، اقیانوسی پرآشوب که دولت در آن پارو میزند.

اما بحران به خودیِ خود نه خوشامدنی است نه ناشدنی. هر حکومتی در تاریخ با بحرانها زیسته است؛ حتی درخشان‌ترین دوره‌های آن. پس مسأله، وجود بحران نیست؛ مسأله، نحوه مواجهه با آن است. آیا دولت بحران را فرصتی برای بازسازی اعتماد میبیند، یا آن را سدی می‌داند که باید از پشت آن، بخشنامه‌های صادر کند و امیدوار باشد که موج از سر بگذرد؟

دولتی که پیوسته در حال مدیریتِ بحران است، مانند آتشنشانی است که فقط به آتش می‌رود؛ بی‌آنکه از خود بپرسد چرا هر شب، در همین نقطه، آتش می‌گیرد. و در این میان، جامعه خسته، از آن آتشنشان که همیشه دیر می‌رسد و همیشه عجله دارد، چه انتظاری می‌تواند داشته باشد؟ جز آنکه با خود بگوید: «خوابیدم که او بیدار باشد؛ اما نمی‌دانم بیدارِ او مراقبِ من است یا نگرانِ فردا.»

 

*2. اعتماد؛ آن ارزشِ گمشده میان ارقام

اقتصاددانان از نرخ تورم می‌گویند، صاحبنظران از بیکاری، و سیاستمداران از تحریم. اما در پسِ همه این ارقام، متغیری نهفته است که هیچ فرمولی آن را نمی‌سنجد و همه بحران‌ها از آن سرچشمه می‌گیرند: اعتماد. اعتماد، نه یک فضیلت اخلاقیِ ساده، که سرمایه اجتماعی است؛ همان سرمایه که وقتی باشد، مردم مالیات می‌دهند با رضایت، سرمایه می‌گذارند با امید، و در سختی‌ها، صبورانه‌تر می‌ایستند. و وقتی نباشد، حتی عادلانه‌ترین تصمیمها با تردید روبه‌رو می‌شود و بهترین وعده‌ها با پوزخند.

بحران اعتماد، از جنس بحران‌های اقتصادی نیست؛ از جنسِ زخم‌هایی است که هر بار با یک وعده بی‌پاسخ، با یک گزارش خوشبینانه بی‌روح، با یک تصمیمِ ناگهانیِ بی‌توضیح، و با یک فاصله میان خبر و واقعیت، عمیقتر می‌شود. جامعه خسته، از آن رو خسته است که بارها امید بسته و بارها به باد رفته است؛ و دولتِ گرفتار، از آن رو گرفتار است که برای هر بحرانِ تازه، راه‌حلی تازه می‌تراشد، اما هیچگاه سرِ آن نمی‌آید که زخمِ کهنه اعتماد را ببیند و درمان کند.

پس میتوان گفت: مدیریتِ بحران، درمانِ علامت است؛ و حکمرانیِ اعتماد، درمانِ بیماری.

 

*3. از «کنترل» به «مسؤولیت»

دولتی که در ذهن خود فقط «کنترل» را می‌شناسد، بحران را تهدیدی برای نظم می‌بیند و طبعاً نخستین غریزهاش سکوت و انکار و بخشنامه است. اما حکمرانیِ اعتماد، زبان دیگری دارد: زبانِ «مسؤولیت». در این نگاه، بحران نه دشمنی از بیرون که نتیجه انباشتِ مسؤولیتهای ناشناخته درون است. دولتِ مسؤول، پیش از آنکه بگوید «مردم چه می‌خواهند»، میپرسد «من چه را بر عهده گرفته و چه را رها کردهام؟»

مسؤولیت در اینجا به معنای پذیرشِ صادقانه خطاست. جامعه هرگز از دولتی که خطا کرده و خطای خود را می‌پذیرد، روی نمی‌گرداند؛ بلکه از دولتی روی می‌گرداند که اشتباه را می‌داند و آن را «قیمت توسعه» می‌نامد، یا بدتر، آن را انکار می‌کند. مردم، اشتباه را می‌بخشند؛ دروغ را نه. و در دروغِ نهادینه، همان دروغِ بخشنامه‌ها و گزارشها و آمارهای خوشبینانه، است که ریشه اعتماد می‌سوزد.

 

* 4. پیشبینی‌پذیری؛ رنگی که کور نمیبندد

جامعه خسته، از آن رو خسته است که زندگیاش را بر پیشبینی بنا کرده و پیوسته با شگفتی‌های ناخوشایند روبه‌رو بوده است. تصمیمی که ناگهان می‌آید، قانونی که بی‌گفتوگو تغییر می‌کند، قیمتی که بی‌دلیل می‌پرد، و فردایی که هیچکس نمی‌تواند تصورش را بکشد. این بلاهایی نیست که بر تنِ اقتصاد وارد میشود؛ بلایی است بر روانِ جامعه.

حکمرانیِ اعتماد، یعنی ساختنِ فردایی که بتوان آن را پیشبینی کرد و برنامهریزی کرد. یعنی قانون، پیش از آنکه ابزارِ قدرت باشد، ستونِ اطمینان باشد. یعنی تصمیم، پیش از آنکه بخشنامه باشد، گفتارِ شفاف با مردم باشد. انسان‌ها می‌توانند سختی را بپذیرند، مشروط بر اینکه آن سختی، قابلِ فهم، قابلِ برنامه‌ریزی و قابلِ امید باشد.

اما هیچ مردمی نمی‌تواند در تاریکیِ بیبرنامه زندگی کند و همچنان امیدوار بماند.

 

* 5. قصه دو طرفِ یک پل

در حکمرانیِ اعتماد، جامعه فقط «مطالبهکننده» نیست و دولت فقط «پاسخگو» نیست. این دو، دو طرفِ یک پلاند که هر دو باید آن را بسازند. جامعه خسته، اگر خود از گفت‌وگو دست بکشد، اگر به هر صدای مسؤولی بدگمان باشد، و اگر مشارکت را بیفایده بداند، پل را از سمت خود ویران میکند. دولت گرفتار نیز، اگر به جای گفت‌وگو، بخشنامه بنویسد، و به جای شنیدن، سخنرانی کند، پل را از سمت خود ویران کرده است.

حکمرانیِ اعتماد، گفت‌وگویی است که در آن هر دو طرف، هم می‌شنوند و هم شنیده می‌شوند. دولتی که تنها «توجیه» می‌کند، نه «توضیح»؛ جامعه که تنها «فریاد» می‌زند، نه «گفت‌وگو». میان فریاد و بخشنامه، میان توجیه و توضیح، فاصله‌ای است که همان فاصله میان مدیریت بحران و حکمرانی اعتماد است.

 

* 6. راهِ بازگشت به خانه

راهِ بازگشت به اعتماد، راهی طولانی و بی‌آنکه پایانی مشخص داشته باشد؛ اما سرآغازِ آن، ساده و روشن است:

- صداقت در بیان محدودیتها: جامعه بداند دولت چه می‌تواند و چه نمی‌تواند؛ نه وعده‌های بادخورده که فردا پشیمان شود.

- اولویتهای اندک و ملموس: به جای نویدِ همه‌چیز، تحویلِ چند چیزِ واقعی؛ چون اعتماد با «تحویل» ساخته می‌شود، نه با «نوید».

- شفافیت در تصمیم: مردم حق دارند بدانند چرا، چگونه، و با چه هزینهای.

- گفت‌وگوی مستمر: نه گفتگوی دورهیی برای رسانه، که شنیدنی همیشگی از کوچه و بازار و کارخانه و دانشگاه.

- پاسخگویی در برابر خطا: پذیرشِ اشتباه، کوتاه‌ترین راهِ بلندِ بازگشت اعتماد است.

- مشارکتِ واقعی جامعه: جامعه را نه تماشاچی، که شریکِ تصمیم بدانیم؛ زیرا شریکی که احساسِ سهیم بودن کند، با صبوری بیشتری می‌ایستد.

و در نهایت، نتیجه ملموس: جامعه خسته، از جمله‌های زیبا سیر است؛ گرسنه «نتیجه» است. هر تصمیمی که در زندگیِ یک معلم، یک کارگر، یک جوان جویای کار، و یک خانواده بازنشسته، تغییری ملموس و قابلِ دیدن ایجاد کند، یک آجرِ دیگر بر پلِ اعتماد گذاشته است.

 

* نتیجهگیری

مدیریتِ بحران، مهارتی است که دولت‌ها را در طوفان سرپا نگه می‌دارد؛ اما حکمرانیِ اعتماد، هنری است که جامعه را در آرامش به خانه می‌برد. دولتی که فقط بحران را مدیریت می‌کند، مانند قایقرانی است که تمام عمرش را صرفِ نجاتِ آبگرفتگیِ قایق کرده و هرگز به ساحل فکر نکرده است. اما حکمرانیِ اعتماد، ساحل را میبیند و پاروها را در راستای آن می‌زند.

 

جامعه خسته، از آن رو خسته است که سال‌هاست فقط «مدیریتِ بحران» دیده و هرگز «حکمرانیِ امید» را تجربه نکرده است. و دولت گرفتار، از آن رو گرفتار است که در دریای بیپایانِ بحران‌ها، قطب‌نمایی را گم کرده که نامش اعتماد است. بازگشتِ اعتماد، نه با یک سخنرانی، نه با یک بخشنامه، و نه با یک روز خاص، که با تصمیمهای کوچک اما صادقانه، با تحویلِ وعده‌های اندک اما واقعی، و با شنیدنی که به فعل تبدیل شود، ممکن است.

و آنگاه که پلِ اعتماد ساخته شود، دیگر نه جامعه خسته‌ای می‌ماند که فریاد بزند، نه دولتی گرفتار که بخشنامه بنویسد؛ بلکه می‌ماند یک جامعه، در یک خانه، با یک آینده.

> اعتماد، آخرین مرزِ حکمرانی است؛ آنجا که ارقام تمام میشوند و انسانها آغاز می‌شوند. دولتِ گرفتار، هر گرهی که بگشاید، چیزی بر آرامش نیفزوده اگر گرهِ کهنه بی‌اعتمادی را نگشاید؛ و جامعه خسته، هر صبری که کند، بیثمر است اگر یقین نداشته باشد که در این سفر، با او همسفرند، نه بر او حاکم.


http://eradehmellat.ir/fa/News/8394/از-مدیریت-بحران-تا-حکمرانی-اعتماد
بستن   چاپ