بزرگنمایی:
بخش سوم و پایانی :
امنیت؛ بازدارندگی یا ماجراجویی؟
علیرضا مقدم
جنگ! زمانی آغاز میشود که بازدارندگی شکست خورده باشد؛ اما شکستِ بازدارندگی الزاماً به معنای ضعف نظامی نیست. گاهی کشوری از نظر تسلیحات، موشک، هواپیما و نیروی انسانی قدرتمند است، اما در حوزه اطلاعات، اقتصاد، سیاست داخلی، دیپلماسی و انسجام اجتماعی آسیبپذیر است! در چنین شرایطی، ممکن است قدرت نظامی وجود داشته باشد، اما «قدرت ملی» نه!
امنیت ملّی، یک ساختمان تکستونی نیست که بتوان آن را فقط بر پایه قدرت نظامی بناکرد. امنیت یک منظومه است؛
منظومهای اقتصادی، سیاسی، اطلاعاتی، فناورانه، اجتماعی و نظامی که هرگاه یکی از این اجزا از کار بیفتد،کل منظومه امنیتی کشور آسیبپذیر میشود.
از همین رو باید میان بازدارندگی و ماجراجویی تفاوت قائل شد.
بازدارندگی یعنی داشتن قدرتی که دشمن را از حمله منصرف کند. اما ماجراجویی یعنی استفاده از قدرت، بدون محاسبه پیامدهای آن.
در بازدارندگی، هدف اصلی جنگیدن نیست؛ بلکه این است که دشمن به این نتیجه برسد که جنگ برای او هزینهای بیشتر از منافع احتمالی آن خواهد داشت. اما در ماجراجویی، خودِ نمایش قدرت میتواند به هدف تبدیل شود؛ حتی اگر نتیجه آن افزایش خطر جنگ باشد.
این تفاوت، بسیار مهمتر از آن چیزی است که در نگاه نخست بهنظر میرسد.
در واقع قدرت برای جنگیدن نیست؛ برای جلوگیری از جنگ است.
کشوری که ارتش قدرتمند دارد، لزوماً کشور امنی نیست. قدرت نظامی زمانی به امنیت تبدیل میشود که بتواند احتمال حمله را کاهش دهد، نه اینکه صرفاً توان پاسخگویی پس از حمله را افزایش دهد.
این همان فلسفه بازدارندگی است.
بازدارندگی به دشمن پیام میدهد که اقدام نظامی علیه کشور، هزینهای غیرقابلتحمل یا دستکم بسیار سنگینی خواهد داشت. اما این پیام فقط با موشک و هواپیما منتقل نمیشود. بلکه اقتصاد توانمند، زیرساختهای مقاوم، شبکه اطلاعاتی کارآمد، فناوری پیشرفته، جامعه منسجم، دیپلماسی فعال و نظام سیاسی باثبات نیز بخشی از قدرت بازدارنده کشور هستند. اگر کشوری از نظر نظامی قدرتمند باشد اما اقتصاد آن بهشدت شکننده باشد و سرمایه اجتماعی آن فرسوده شده و جامعه نسبت به آینده ناامید باشد و تصمیمگیریهای راهبردی آن تحتتأثیر هیجان و رقابتهای داخلی قرارگیرد، بخشی از قدرت بازدارندگی خود را ازدستداده است! هرچند صدای پرهیاهویی داشته باشد.
دشمن فقط تعداد موشکها را محاسبه نمیکند؛ او ظرفیت کلی کشور را ارزیابی میکند.
او میپرسد: این کشور در صورت جنگ چند ماه یا چند سال میتواند دوام بیاورد؟ اقتصاد آن چقدر تابآوری دارد؟ جامعه تا چه اندازه انسجام خود را حفظ میکند؟ سیستم سیاسی چقدر توان مدیریت بحران دارد؟ زیرساختهای حیاتی چقدر آسیبپذیرند؟ چه متحدانی دارد؟ چه ظرفیت دیپلماتیکی برای جلوگیری از گسترش بحران دارد؟
بنابراین، بازدارندگی یک «سلاح» نیست؛ یک محاسبه راهبردی است.
بنابرابن امنیت از درون آغاز میشود، اما یکی از خطرناکترین برداشتها از امنیت ملی این است که امنیت را فقط در مرزهای کشور جستوجو کنیم درصورتیکه مرز امن، بدون جامعه امن، دوامی نخواتد داشت.
امنیت داخلی فقط به معنای حضور نیروهای امنیتی در خیابان نیست. امنیت یعنی حفاظت از زیرساختهای حیاتی، مقابله با نفوذ، حفاظت اطلاعات، امنیت سایبری، حفاظت از مراکز حساس، آمادگی در برابر عملیات خرابکارانه و توانایی شناسایی تهدید پیش از آنکه به بحران تبدیل شود.
در جنگهای مدرن، فاصله میان «جبهه» و «پشت جبهه» تقریباً از میان رفته است.
بانکها، شبکه برق، پالایشگاهها، مراکز ارتباطی، سامانههای حملونقل، مراکز داده، رسانهها و حتی افکار عمومی میتوانند به بخشی از میدان جنگ تبدیل شوند. یک حمله سایبری ممکن است بدون شلیک یک گلوله، بخشی از زیرساخت یک کشور را مختل کند. یک عملیات اطلاعاتی میتواند بدون اشغال حتی یک وجب از خاک، اعتماد عمومی را هدف قراردهد. به همین دلیل، امنیت قرن بیستویکم فقط مسأله ارتشها نیست؛ مسأله اطلاعات، فناوری و حکمرانی نیز هست. کشوری که نتواند از اطلاعات خود حفاظت کند، ممکن است حتی با داشتن پیشرفتهترین تجهیزات نظامی نیز آسیبپذیر باشد. پدرخواندههای جنگ، همواره عاشق قدرتِ آتش هستند غافل از اینکه دشمن واقعی گاهی در جای دیگری کمین نموده است. آنها معمولاً قدرت را در تعداد موشکها، هواپیماها، تانکها و نیروهای نظامی خلاصه میکنند. درباره قدرت آتش سخن میگویند، اما کمتر درباره قدرت اطلاعات حرف میزنند. درحالی که در بسیاری از جنگهای معاصر، اطلاعات میتواند از سلاح مهمتر باشد.
اینکه دشمن چه میداند و چه چیزی نمیداند، چه چیزی را اشتباه تصور میکند و شما چه زمانی از تصمیم او مطلع میشوید، گاهی سرنوشت یک عملیات را تعیین میکند. برتری اطلاعاتی میتواند یک نیروی کوچکتر را در برابر نیروی بزرگتر توانمند کند. فناوری نیز همین نقش را دارد. پهپادها، ماهوارهها، سامانههای شناسایی، جنگ الکترونیک، هوش مصنوعی، امنیت سایبری و ارتباطات امن، ساختار جنگ را تغییر دادهاند.
اما حتی فناوری نیز بدون نیروی انسانی متخصص و نظام مدیریتی کارآمد، به قدرت واقعی تبدیل نمیشود.
بنابراین، امنیت ملی را نمیتوان با خرید تجهیزات تعریف کرد. تجهیزات ابزارند؛ قدرت واقعی در توانایی استفاده درست از ابزار، شناخت تهدید و تصمیمگیری بهموقع شکل میگیرد.
امنیت نیازمند شناخت دشمن است؛ اما شناخت با نفرتپراکنی و افسانهسازی تفاوت دارد.
وقتی دشمن به یک موجود افسانهای تبدیل شود که همیشه شکستخورده، همیشه ضعیف و همیشه در آستانه فروپاشی یا عکس آن تصویر شود، می توان. دستگاه تصمیمگیری را نیز دچار خطا و گرفتار همان تصویر خیالی کند تا مرتکب خطرناکترین و رایجترین اشتباهات استراتژیک که همانا دستکم گرفتن دشمن بشود.
درحالیکه قدرت واقعی زمانی شکل میگیرد که بتوانیم هم تواناییهای خودمان و هم تواناییهای طرف مقابل را بدون اغراق و بدون تحقیر ارزیابی کنیم.
بدون اینکه در محاسبات امنیتی، آرزو جای اطلاعات را بگیرد.
اینکه ما دوست داریم دشمن چگونه باشد، اهمیتی ندارد؛ آنچه اهمیت دارد این است که دشمن واقعاً چه تواناییهایی دارد. همین اصل درباره خودمان نیز صادق است. کشوری که نقاط ضعف خود را نمیبیند، در واقع بخشی از قدرت خود را ازدستداده است. اعتراف به ضعف، تسلیم نیست؛ پیششرط اصلاح ضعف است. بازدارندگی واقعی بر شناخت دقیق ظرفیتهای خود و دیگری بنا میشود. ماجراجویی از جایی آغاز میشود که نمایش قدرت جای محاسبه را بگیرد، اما دیگرباره باید گفت که میان «دفاع» و «ماجراجویی» فاصلهای بسیار جدی وجود دارد.دفاع یعنی استفاده از قدرت برای حفاظت از منافع حیاتی کشور.
درحالیکه ماجراجویی به مثابه ایجاد یا تشدید بحران است بدون آنکه هزینههای احتمالی آن بهطور واقعی محاسبهشده باشد. در ماجراجویی، معمولاً سؤال اصلی این نیست که «بعد از این اقدام چه اتفاقی خواهد افتاد؟» بلکه سؤال به «چگونه قدرت خود را نشان دهیم؟» تقلیل پیدا میکند.
این تغییر سؤال، بسیار خطرناک است. زیرا قدرتی که فقط برای نمایش استفاده شود، ممکن است به ضد خود تبدیل شود. گاهی یک جمله نسنجیده، یک تصمیم هیجانی یا یک اقدام محدود میتواند زنجیرهای از واکنشها ایجادکند که کنترل آن از دست تصمیمگیرندگان خارج شود. چراکه جنگها همیشه طبق نقشه آغازکنندگان خود ادامه پیدا نمیکنند. ممکن است تصمیمی با هدف ایجاد فشارگرفته شود، اما به درگیری مستقیم منجر شود؛ درگیری مستقیم میتواند به حملات متقابل تبدیل شود؛ حملات متقابل ممکن است پای بازیگران دیگر را به بحران باز کند و در نهایت، کشوری وارد جنگی شود که هیچکس در ابتدا قصد آن را نداشته است.
به همین دلیل، کنترل بحران خود یکی از مهمترین عناصر امنیت ملی است.
بزرگترین قدرت، توانایی کنترل بحران است. کشور قدرتمند کشوری نیست که در هر بحران سریعتر به سمت جنگ حرکت کند. کشور قدرتمند کشوری است که در لحظه بحران، گزینههای بیشتری در اختیار داشته باشد.
اگر یک دولت فقط دو گزینه داشته باشد؛ تسلیم یا جنگ، از نظر راهبردی در موقعیت ضعیفی قراردارد.
اما اگر بتواند همزمان از ابزار نظامی، دیپلماسی، فشار اقتصادی، ائتلافسازی، مذاکره، میانجیگری، اقدامات اطلاعاتی و مدیریت افکار عمومی استفاده کند، دامنه انتخاب آن بسیار گستردهتر خواهد بود.
قدرت واقعی یعنی قدرت انتخاب. بازدارندگی نیز دقیقاً از همینجا شکل میگیرد؛ دشمن باید بداند که واکنش کشور قابل پیشبینی نیست و آن کشور مجموعهای از ابزارها را برای دفاع از منافع خود در اختیار دارد.
اما این به معنای غیرقابلپیشبینی بودن رفتار سیاسی نیست. برعکس؛ کشور قدرتمند باید در خطوط قرمز خود روشن و در ابزارهای رسیدن به اهدافش انعطافپذیر باشد.
و این تفاوت میان «قاطعیت» و «لجاجت» است.
قاطعیت یعنی هدف روشن باشد؛ لجاجت یعنی فقط یک روش برای رسیدن به هدف پذیرفته شود.
حال یک سؤال اساسی شکل میگیرد:
امنیت برای چیست؟
برای حفاظت از خاک؟ بله.
برای حفاظت از استقلال کشور؟ بله.
برای حفاظت از حاکمیت ملی؟ بله.
6.قدرت واقعی فقط توان جنگیدن نیست؛ توانایی حفظ گزینههای متعدد و کنترل بحران پیش از تبدیلشدن آن به جنگ است.
7.امنیت بدون رضایت و امید مردم پایدار نمیماند؛ جامعهای که دائماً در وضعیت اضطراری زندگی میکند، بخشی از هزینه جنگ را پیشاپیش پرداخته است.
8. بزرگترین پیروزی امنیتی گاهی جنگی است که آغاز نمیشود، شهری که ویران نمیشود و نسلی که آیندهاش را در میدان جنگ از دست نمیدهد.
اما در نهایت، همه اینها باید به حفاظت از انسان و آینده جامعه منجرشود.
اگر مردم از آینده خود مطمئن نباشند، اگر سرمایه اجتماعی فرسوده شود، اگر مهاجرت نخبگان افزایش یابد، اگر اقتصاد توان بازسازی نداشته باشد و اگر جامعه احساس کند که دائماً در آستانه یک بحران تازه قرار دارد، نمیتوان صرفاً با نمایش قدرت نظامی از «امنیت پایدار» سخن گفت.
امنیت باید به زندگی مردم برسد. مردم باید بتوانند کار کنند، سرمایهگذاری نمایند، درس بخوانند، خانواده تشکیل دهند، برنامهریزی کنند و به آینده امیدوار باشند. جامعهای که دائماً در وضعیت اضطراری زندگی میکند، حتی اگر وارد جنگ نشده باشد، بخشی از هزینه جنگ را پرداخته است.
به همین دلیل، امنیت پایدار با ترس دائمی ساخته نمیشود؛ با اعتماد، ثبات و امید ساخته میشود.
هدف قدرت نظامی، جنگیدن نیست.
در سیاست امنیتی، یک پارادوکس مهم وجود دارد:
هرچه بازدارندگی مؤثرتر باشد، احتمال استفاده از قدرت نظامی کمتر میشود.
اگر دشمن مطمئن باشد که حمله به کشور هزینهای سنگین خواهد داشت، اساساً انگیزه حمله کاهش پیدا میکند.
پس موفقیت یک ارتش را نباید فقط با تعداد جنگهایی که در آنها پیروزشده سنجید. گاهی بزرگترین موفقیت یک نیروی دفاعی، جنگی است که هرگز اتفاق نیفتاده است.
جنگی که آغازنشده، شهرهایی که آسیب ندیدت! کودکی که پدر یا مادرش را ازدست نداده، کارخانهای که تعطیل و سرمایهای که از کشور خارج نشده و نسلی که آیندهاش را بهجای سنگر، در دانشگاه و کارخانه و آزمایشگاه میسازد! اینها نیز پیروزیاند؛ شاید مهمتر از پیروزیهایی که در میدان نبرد ثبت میشوند.
پدرخواندههای جنگ معمولاً درباره روز آغاز جنگ حرف میزنند؛ درباره روز بعد از جنگ کمتر سخن میگویند.
اما امنیت واقعی باید به روز بعد هم فکر کند!
چه کسی اقتصاد را بازسازی خواهدکرد؟
چه کسی زیرساختهای ویرانشده را خواهدساخت؟
چه کسی هزینه درمان و معلولیت قربانیان را خواهدپرداخت؟
چه کسی نسل ازدسترفته را بازخواهدگرداند؟
و چه کسی فرصتهای توسعهای را که در سالهای جنگ از دست رفته است، جبران خواهدکرد؟
پاسخ این پرسشها ساده است: مردم!
و درست به همین دلیل است که تصمیم درباره جنگ، نباید در فضای شعار و هیجان گرفته شود.
پدرخوانده جنگ در آخرین نقطه بازدارندگی متوقف میشود
پدرخوانده جنگ کسی نیست که صرفاً درباره قدرت نظامی حرف میزند.
پدرخوانده جنگ کسی است که جنگ را به یک ارزش تبدیل میکند؛ کسی که بحران را دائمی میخواهد، مذاکره را ضعف میداند، عقبنشینی تاکتیکی را خیانت میخواند و هر راهی را که به کاهش تنش منجر شود، نشانه ترس معرفی میکند. در مقابل، سیاست امنیتی بالغ میداند که قدرت برای انتخاب است، نه برای اجبار به جنگ، پس کشوری که بازدارندگی دارد، میتواند مذاکره کند. کشوری که اعتمادبهنفس دارد، میتواند عقبنشینی تاکتیکی کند. کشوری که قدرت دارد، میتواند از جنگ جلوگیری کند.
و کشوری که واقعاً منافع ملی را میشناسد، میداند که حفظ جان انسانها، حفظ اقتصاد، حفظ زیرساختها و حفظ آینده کشور، بخشی از دفاع از امنیت ملّی است. در نهایت، امنیت را نباید با تعداد سلاحها اشتباه گرفت.
امنیت یعنی دشمن نتواند اراده خود را بر کشور تحمیل کند؛
یعنی جامعه توان ایستادگی داشته باشد؛
یعنی اقتصاد بتواند بحران را تحمل کند؛
یعنی دستگاه اطلاعاتی بتواند تهدید را پیش از وقوع شناسایی کند؛
یعنی دیپلماسی بتواند راههای خروج از بحران را باز نگه دارد؛
و یعنی نیروی نظامی آنقدر قدرتمند باشد که دشمن جنگ را انتخاب نکند.
قدرت واقعی آن نیست که کشوری بتواند وارد جنگ شود؛ قدرت واقعی آن است که بتواند جنگ را از کشور دور نگه دارد.
و شاید مهمترین تعریف امنیت همین باشد:
هدف نهایی قدرت نظامی، جنگیدن نیست؛ جلوگیری از جنگ است.
اما مسأله مهمتر این است که؛ در این نقطه، بازدارندگی به پایان خود نمیرسد؛ بلکه به معنای واقعی کلمه آغازمیشود.