بزرگنمایی:
سیاست جهانی، برخلاف فضای رسانهای، با هیجان و شتاب عمل نمیکند.
ازمنظر ایالات متحده، جنگ با ایران یک عملیات کوتاه و قابل کنترل نیست؛ بلکه بحرانی چندلایه با پیامدهای ژئوپلیتیکی گسترده است.
ونوس ثنایی
دانشجوی دکتری علوم سیاسی
چرا منطق سرد سیاست بینالملل، فراتر از هیجانات فضای مجازی، مانع از وقوع جنگی فراگیر میان ایران و آمریکا میشود؟
نگاه غالب در فضای رسانهای و حتی بخشی از تحلیلهای سیاسی امروز، بر یک گزاره تکرارشونده استوار شده است: «جنگ ایران و آمریکا نزدیک است». این گزاره دیگر صرفاً یک احتمال یا تحلیل نیست؛ بلکه به پیشفرضی رایج تبدیل شده است. گویا همهچیز مهیاست و تنها زمانِ اعلام رسمی باقی مانده است. در چنین فضایی، جنگ نه به عنوان یک سناریوی محتمل، بلکه به مثابه سرنوشتی محتوم بازنمایی میشود.
اما نویسنده این سطور، برخلاف این نگاه غالب، بر این باور است که جنگی فراگیر میان ایران و آمریکا رخ نخواهد داد؛ نه از سرِ خوشبینی سیاسی، بلکه بر پایه منطق سرد سیاست بینالملل، محاسبات ژئوپلیتیکی و سازوکار بازدارندگی متقابلی که هر دو بازیگر بهخوبی درک کردهاند. سیاست جهانی، برخلاف فضای رسانهای، با هیجان و شتاب عمل نمیکند. دقیقاً در شکاف میان هیاهو و واقعیت است که پرسش اصلی شکل میگیرد: اگر جنگ تا این اندازه قریبالوقوع است، چرا هنوز رخ نداده است؟
پاسخ را باید در منطق «مدیریت تنش» بهجای ورود به جنگ جستوجو کرد. آنچه امروز جریان دارد، بیش از آنکه آمادهسازی برای درگیری مستقیم باشد، مدیریتِ ترس از جنگ است. در ادبیات راهبردی، تهدید لزوماً نشانهی ارادهی جنگ نیست؛ گاه نشانه احتیاط است. بازیگرانی که واقعاً قصد آغاز جنگ دارند، معمولاً کمتر دربارهاش سخن میگویند. رابطهی ایران و آمریکا دقیقاً در همین نقطه ایستاده است: حداکثر گفتار، حداقل تمایل به درگیری مستقیم.
از منظر ایالات متحده، جنگ با ایران یک عملیات کوتاه و قابل کنترل نیست؛ بلکه بحرانی چندلایه با پیامدهای ژئوپلیتیکی گسترده است؛ بحرانی که میتواند بازار انرژی، امنیت خلیج فارس، ثبات منطقه و حتی بخشهایی از نظم بینالمللی را متأثر کند. در سوی دیگر، ایران نیز بهخوبی آگاه است که هرچند جنگ میتواند کارکرد بازدارنده داشته باشد، اما در عمل فرسایشی، پرهزینه و همراه با فشارهای گسترده اقتصادی و اجتماعی خواهد بود. حاصل این محاسبه دوطرفه، وضعیتی است که در آن هیچکدام عقبنشینی نمیکنند، اما هیچکدام نیز تمایل واقعی به عبور از آستانه جنگ ندارند.
عنصر تعیینکننده در این معادله، توان ایران در جنگ نامتقارن است. ایران کشوری است که میتواند یک حمله محدود را به بحرانی گسترده تبدیل کند. استفاده از استراتژیهایی چون قایقهای تندرو، پهپادهای رزمی، مینهای دریایی و ظرفیتهای پاسخ منطقهای، این امکان را فراهم میکند که هزینههای درگیری بهسرعت از سطح یک اقدام کنترلشده فراتر رود. همین توان، یکی از ستونهای اصلی بازدارندگی ایران در محاسبات امنیتی طرف مقابل بهشمار میرود.
با این حال، پرسش مهم اینجاست: چرا با وجود این واقعیتها، احساس «جنگ در آستانه» تا این حد فراگیر شده است؟ پاسخ را باید در سازوکار رسانهای جستوجو کرد. رسانهها با تیترهای اضطراری، تحلیلهای شتابزده و بازنمایی اغراقآمیز تهدیدها، مرز میان «افزایش تنش» و «تصمیم به جنگ» را عمداً یا سهواً محو میکنند. در این فضا، مجموعهای از سیگنالهای کوچک و پراکنده همچون پرتاب سنگریزههای پیدرپی به سطح آب عمل میکنند؛ موج روانی میسازند، بیآنکه لزوماً به طوفانی واقعی منجر شوند. ترس، خبرساز است؛ ابهام، مخاطب میآورد؛ و «جنگ در آستانه» همواره جذابتر از مفاهیمی چون بازدارندگی متقابل و مهار بحران است.
جمعبندی این تحلیل روشن است: نه، جنگ ایران و آمریکا حتمی نیست؛ اما بله، وضعیت خطرناک است. ما در شرایطی قرار داریم که صلح پایدار وجود ندارد، اما جنگ نیز تصمیم نهایی نیست. «جنگ در آستانه» دقیقترین توصیف این وضعیت است؛ نقطهای شکننده که هر خطای محاسباتی میتواند فاجعه بیافریند و هر تصمیم عاقلانه میتواند بحران را مهار کند. تا این لحظه، عقلانیت هرچند شکننده، بر هیجان غلبه کرده است.
مسأله بنیادین اینجاست: جنگ را معمولاً کسانی آغاز میکنند که هزینهاش را نمیپردازند. تاوان جنگ نه از امنیتِ زندگیِ تصمیمگیران کم میکند و نه از سفرهی آنان؛ بلکه این مردم عادی هستند که بهای آن را میپردازند؛ با جان، با نان و با آینده. اگر قرار بود مسؤولان و صاحبان قدرت تنها قربانیان جنگ باشند، شاید جنگ میتوانست قابل دفاع باشد؛ اما تاریخ بارها نشان داده است که قربانیان واقعی، همواره بیرون از اتاقهای قدرت ایستادهاند.
در نهایت، اگر قرار است این وضعیتِ «جنگ در آستانه» به فاجعه ختم نشود، راهی جز بازگشت به عقلانیت استراتژیک وجود ندارد. مدیریت تنش، نیازمند حفظ کانالهای ارتباطی، کنترل درگیریهای نیابتی و پرهیز از اقداماتی است که میتواند منطق بازدارندگی را بشکند. هنر سیاست در چنین شرایطی، نه در نمایش قدرت، بلکه در مهار قدرت است؛ نه در نزدیک شدن به جنگ، بلکه در جلوگیری از سقوط به درون آن است. آینده منطقه بیش از هر چیز، به درک پیامدهای ژئوپلیتیکیِ تصمیمهایی وابسته است که اگر از چارچوب محاسبه خارج شوند، میتوانند امنیت را به سادگی به بیثباتی بدل کنند.