بزرگنمایی:
امنیت پایدار، پیش از آنکه در میدان نبرد ساخته شود، در اقتصاد، حکمرانی و عقلانیت ملی شکل میگیرد.
علیرضا مقدم
(1) اقتصاد؛ میدان اصلی جنگ
در هر جامعهای، جنگ فقط در میدان نبرد آغاز نمیشود؛ پیش از آن، در ذهنها شکل میگیرد. نخست در قالب روایت، سپس در قالب شعار و سرانجام در قالب سیاست. اما هنگامی که نخستین گلوله شلیک میشود، دیگر این روایتها نیستند که سرنوشت کشورها را تعیین میکنند؛ این اقتصاد است که درباره دوام جنگ، امکان صلح و ظرفیت بقا تصمیم میگیرد.
از همین رو، خطرناکترین بازیگران عرصه جنگ، همیشه آنان نیستند که اسلحه به دست دارند؛ گاه کسانی هستند که با کلمات، جنگ را به یک آرمان دائمی تبدیل میکنند، بیآنکه از هزینههای اقتصادی آن سخنی بگویند.
پدرخوانده جنگ الزاماً یک فرمانده نظامی نیست. او میتواند تحلیلگری باشد که هر مذاکرهای را خیانت میداند، هر آتشبسی را شکست میخواند و هر دعوتی به عقلانیت را نشانه ضعف معرفی میکند. برای او، جنگ نه یک استثنا، بلکه یک وضعیت مطلوب است؛ وضعیتی که در آن، کمتر کسی درباره هزینههای واقعی تصمیمهایش پرسش میکند.
اما ژئوپلیتیک، با شعار اداره نمیشود. قدرت ملی حاصل جمع سه مؤلفه بههمپیوسته است؛ اقتصاد، سیاست و توان نظامی. ضعف هر ضلع، دو ضلع دیگر را نیز فرسوده میکند. کشوری که اقتصاد ناتوانی داشته باشد، دیر یا زود در سیاست خارجی نیز دست پایین را خواهد داشت و در نهایت، توان نظامی آن نیز تحت تأثیر قرار میگیرد.
از این منظر، جنگ صرفاً یک پدیده نظامی یا سیاسی نیست؛ پیش از هر چیز، یک پدیده اقتصادی است. هیچ ارتشی بدون بودجه، هیچ سامانه دفاعی بدون صنعت، هیچ بازدارندگی بدون تولید و هیچ امنیت پایداری بدون اقتصاد تابآور دوام نمیآورد. توان تأمین مالی، استمرار صادرات، امنیت انرژی، حفظ ارزش پول ملی، سرمایهگذاری، فناوری و ظرفیت تولید، مهمترین مؤلفههای قدرت در جهان امروز هستند.
به همین دلیل، حتی آتشبس نیز پایان جنگ نیست. در بسیاری از موارد، جنگ اقتصادی سالها پس از خاموش شدن سلاحها ادامه پیدا میکند. تورم، کاهش سرمایهگذاری، فرار سرمایه، تضعیف تولید، رکود، بیکاری و کاهش رفاه عمومی، میراث جنگهایی هستند که ظاهراً پایان یافتهاند، اما همچنان اقتصاد کشور را درگیر خود نگه داشتهاند.
مشکل اصلی، انکار دشمن نیست؛ هیچ کشوری در محیطی عاری از تهدید زندگی نمیکند. مسئله آن است که گاهی تصویر ما از توان خود، جای واقعیت را میگیرد. هنگامی که توهم جای ارزیابی دقیق را میگیرد، تصمیمهای بزرگ بر پایه هیجان اتخاذ میشوند، نه بر پایه محاسبه هزینه و فایده.
قدرت واقعی یک کشور، تنها در موشک، پهپاد یا تجهیزات نظامی خلاصه نمیشود. قدرت، یعنی اقتصادی که بتواند هزینههای امنیت را تأمین کند؛ جامعهای که بتواند فشارها را تحمل کند؛ دستگاه اطلاعاتی کارآمد، اعتماد عمومی و توان جلوگیری از نفوذ. اگر این پایهها آسیب ببینند، شعارهای بزرگ نهتنها امنیت نمیآورند، بلکه هزینههای سنگینتری بر کشور تحمیل میکنند.
جنگ، آزمون شعارها نیست؛ آزمون ظرفیتهاست. در میدان نبرد، نه هیجان سیاسی تعیینکننده است و نه خطابههای آتشین. آنچه سرنوشت کشورها را رقم میزند، کیفیت مدیریت، قدرت اقتصاد، توان اطلاعاتی، انسجام ملی و تصمیمگیری عقلانی است.
از همین رو، بزرگترین خدمت به امنیت ملی، صرفاً افزایش توان نظامی نیست؛ بلکه جلوگیری از فرسایش اقتصادی کشور است. بازدارندگی با شعار ساخته نمیشود؛ با اصلاح ساختارهای اقتصادی، افزایش بهرهوری، تقویت تولید، انسجام اجتماعی و شناخت دقیق دشمن شکل میگیرد.
پدرخواندههای جنگ معمولاً هزینهای نمیپردازند؛ هزینه را مردم میدهند. ویرانی زیرساختها، کاهش رفاه، سقوط سرمایه اجتماعی، افزایش فقر و از دست رفتن فرصتهای توسعه، بهای تصمیمهایی است که پشت تریبونها ساده به نظر میرسند.
ایران بیش از هر زمان دیگری به واقعبینی نیاز دارد. دفاع از کشور، ضرورتی انکارناپذیر است؛ اما دفاع با استقبال از جنگ تفاوت دارد. کشوری که اقتصاد خود را تقویت کند، در سیاست خارجی دست بالاتری خواهد داشت و بازدارندگی نظامی آن نیز معتبرتر خواهد بود. امنیت پایدار، محصول همافزایی اقتصاد، سیاست و توان دفاعی است، نه برتری یکی بر دیگری.
در نهایت، معیار هر تصمیم باید منافع ملی باشد. هیچ تصمیمی نباید امنیت، رفاه و آسایش مردم را قربانی هیجان، شعار یا نمایش قدرت کند. میهندوستی با صدای بلند سنجیده نمیشود؛ با توان حفظ جان مردم، توسعه کشور و پاسداری از آینده ایران سنجیده میشود. این همان مرزی است که «سیاست مسؤولانه» را از «پدرخواندگی جنگ» جدا میکند.