بزرگنمایی:
وقتی محتوا با هدف ایجاد حسِ «قدرتمندیِ کاذب» ترکیب میشود، اثرات ویرانگری دارد.
رحیم حمزه
در فضای پیچیده جنگهای ترکیبی قرن بیست و یکم، رسانهها و عملیات روانی بسیار بیشتر از سلاح ها ابزا نابودکردن بهشمار میروند؛ دقت نظر داشته باشیم که اینها تنها ابزارهایِ نابودکردن نیستند، بلکه ابزاری برای ساختن واقعیتی وارونه نیز بهشمار میروند!
ما عادت داریم به فریب نظامی بهعنوان ابزار دفاعی و تاکتیکی نگاه کنیم؛ استراتژیهایی که دشمن را گمراه میکند تا به خطای محاسباتی دچار شود. اما کمتر به این جنبه توجه میشود که دشمن چگونه از فریب برای ایجاد اعتماد به نفس کاذب در ما استفاده میکند. این پدیده که میتوان آن را روی دیگر فریب نامید، خطرناکتر از هر بمبی است، زیرا ریشه در روانشناسی جمعی و فلسفهی ادراک حقیقت و اقناع دارد.
از منظر فلسفی، حقیقت همواره چندلایه است. دشمن هوشمند میداند که برای شکستن ارادهی یک ملت، نیازی به تحقیر آن نیست؛ بلکه کافی است تصویری واقعگرایانه اما گمراهکننده از قدرت و ضعفها ارائه دهد. وقتی تحلیلهای مغرضانهای با ادبیاتی علمی، آماری و تحلیلی منتشر میشوند که در ظاهر بیطرفانهاند اما در باطن حاوی پیامهای پنهانِ برتری مطلق یا شکست قطعی هستند، هدف آنها فراتر از جنگ اطلاعاتی است.هدف، ایجاد یک سندروم پیروزی زودهنگام در جامعه هدف است.
این نوع فریب، استراتژی نرمافزاری است. وقتی عوامل دشمن با زبانی شبیه به کارشناسان داخلی، سناریوهایی را ترسیم میکنند که در آن پیروزیهای بزرگ و ناگهانی تضمین شده است، ناخودآگاهِ جمعیِ جامعه را به سمت غفلت از آمادگی سوق میدهند. انسان در حالت اطمینانِ کاذب، هوشیاری خود را کاهش میدهد. ما ممکن است فکر کنیم که چون تحلیلها چنین میگویند، پس راه پیروزی هموار است. این همان نقطه ضعفی است که دشمن هدف قرار میدهد. آنها میخواهند ما در چارچوبِ منطقِ فریب آنها گرفتار شویم؛ جایی که پیروزی نه بر اساس تلاش و تدبیر، بلکه بر اساس یک تضمینِ خیالی حاصل میشود.
از دیدگاه تحلیلگرایانه، در عصر اطلاعات گاهی اعتماد به منبع، مهمتر از خودِ اطلاعات است. دشمن با تولید محتوای تحلیلیِ به ظاهر متعهد یا بیطرف، مجوزِ ورود به ذهنها را میگیرد. وقتی این محتوا با هدف ایجاد حسِ «قدرتمندیِ کاذب» ترکیب میشود، اثرات ویرانگری دارد. چرا که جامعهای که حس میکند قویتراز آن چیزی است که واقعاً هست، یا ضعیف از آن چیزی که میتواند باشد، در هر دو حالت، از تعادل خارج میشود. اما در سناریوی فریبِ پیروزی، جامعه دچار تکبرِ استراتژیک میشود؛ یعنی فکر میکند بدونِ صرفِ هزینهی بیشتر و بدونِ دقتِ در جزئیات، به قله خواهد رسید. واین همان چیزی است که دشمن می خواهد.
این روی دیگر فریب، یک اصل ثابت در تاکتیکهای سیاسی است: «سادهسازیِ پیچیدگیها برای ایجادِ آرامشِ گمراهکننده». دشمن نمیخواهد ما بترسیم؛ بلکه میخواهد ما تشجیع شویم. وقتی ما تحتتأثیر این تحلیلها، احساسِ غرورِ کاذب میکنیم، دیگر به دنبالِ نقدِ درونی، اصلاحِ ساختارها و تقویتِ زیرساختهای واقعی نیستیم. ما به جای عملِ آگاهانه، به امیدِ واهی و غرور کاذب تکیه میکنیم.
بنابراین، بصیرتِ واقعی در گروِ شکستنِ این جادوی زبانی است. ما باید بیاموزیم که هر تحلیل و آماری و هر پیشبینی، لزوماً بازتابدهندهی واقعیتِ عینی نیست، بلکه میتواند ابزاری در دستِ بازیگرانِ جنگِ روانی باشد. دشمن با ایجادِ این حسِ قدرتمندیِ کاذب، میخواهد ما را در دامِ «راحتیِ خطرناک» گرفتار کند.و در این نبردِ ناآگاهانه، بزرگترین پیروزیِ دشمن، زمانی حاصل میشود که ما بدونِ آنکه متوجهِ فریب شده باشیم، از آمادگیِ لازم برای مواجهه با واقعیتهایِ تلخِ آینده، باز بمانیم. پس باید همواره به یاد داشت که در میدانِ نبردِ ذهنها، گاهی غرور، بزرگترینِ دشمنِ بصیرت است.