بزرگنمایی:
ایران امروز دیگر میان آرمان و واقعیت انتخاب نمیکند؛ بلکه میان بقای تاریخی و فرسایش تدریجی ایستاده است و صلحِ بزرگ، تنها پروژهای است که میتواند این سرزمین را از چرخه بحران بیرون بکشد.
علیرضا مقدم
در فلسفه سیاست، دولت پیش از آنکه مأمور تحقق آرمانها باشد، مسؤول حفظ موجودیت است. هیچ آرمانی، هر اندازه مقدس، اگر به نابودی بستر تاریخی و سرزمینی خود بینجامد، دیگر آرمان نیست؛ به ضد خود تبدیلشده است. از همینرو نخستین فضیلت هر حکومت، نه شجاعت برای جنگ، بلکه خرد برای جلوگیری از جنگ است.
ما سالهاست درباره مقاومت سخن گفتهایم، اما کمتر درباره دوام یک ملت اندیشیدهایم. گویی بقا، امری بدیهی است و تاریخ همواره فرصت دیگری برای جبران خواهد داد. در حالی که تاریخ، بیش از آنکه گورستان ملتهای شکستخورده باشد، آرامگاه ملتهایی است که واقعیت را دیر فهمیدند.
صلح، برخلاف تصور رایج، نقطه مقابل قدرت نیست؛ صورت متعالی قدرت است. تنها دولتهای ناتوان، میان قدرت و گفتوگو یکی را انتخاب میکنند. دولتهای قدرتمند هر دو را همزمان بهکار میگیرند. همانگونه که جنگ ادامه سیاست با ابزارهای دیگر است، صلح نیز ادامه قدرت با ابزار عقلانیت است.
خطای بزرگ فضای سیاسی ما آن است که صلح را با سازش و جنگ را با عزت مترادف کرده است؛ گویی هر که از کاهش تنش سخن بگوید، از اصول خود فاصله گرفته و هر که از استمرار بحران دفاع کند، پاسدار منافع ملی است. این سادهسازی خطرناک، یکی از پرهزینهترین مغالطههای سیاست معاصر ایران است.
هیچ تمدنی با زندگی دائمی در وضعیت اضطراری شکوفا نشده است.
تمدن، محصول انباشت امنیت است؛ امنیتی که امکان میدهد سرمایه شکل بگیرد، دانشگاه بیندیشد، صنعت رشد کند، فرهنگ خلق شود و انسان بتواند آینده را تصور کند. جنگ، حتی زمانی که اجتنابناپذیر است، این انباشت را متوقف میکند. اما خطرناکتر از خود جنگ، عادت کردن به امکان جنگ است؛ لحظهای که جامعه، بحران را طبیعی میپندارد و اضطرار به وضعیت عادی تبدیل میشود.
ایران امروز دقیقاً بر چنین مرزی ایستاده است.
دیگر مسئله فقط اختلاف با آمریکا یا اسرائیل نیست. مسأله، کیفیت زیستن ایران در جهانی است که هر روز پیچیدهتر میشود. مسأله این است که آیا میتوان همزمان امنیت، توسعه، رفاه، سرمایهگذاری، امید اجتماعی و اقتدار منطقهای را در سایه تنش دائمی حفظ کرد؟ تجربه تاریخی پاسخ روشنی میدهد؛ خیر.
اقتصاد، پیش از آنکه با بمب و موشک ویران شود، با نااطمینانی فرو میریزد. سرمایه، بیش از آنکه از جنگ بترسد، از پیشبینیناپذیری میگریزد. جامعه نیز پیش از آنکه در میدان نبرد شکست بخورد، ممکن است در میدان فرسایش امید شکست بخورد. ملتها همیشه با گلوله از پا درنمیآیند؛ گاهی با استمرار بحران، آهسته و بیصدا تحلیل میروند.
به همین دلیل، امروز مهمترین پروژه ایران نه یک توافق خاص، نه یک انتخابات و نه حتی یک برنامه اقتصادی است؛ مهمترین پروژه، بازگرداندن کشور به افق «صلح بزرگ» است.
صلح بزرگ، یک توافق روی کاغذ نیست. یک تغییر پارادایم در اندیشه حکمرانی است. یعنی پذیرفتن اینکه مأموریت دولت، کاهش هزینههای تاریخی ملت است. یعنی تبدیل امنیت از مفهومی صرفاً نظامی به مفهومی تمدنی؛ امنیت اقتصاد، امنیت سرمایه، امنیت دانشگاه، امنیت نخبگان، امنیت آینده و امنیت امید.
این صلح، البته ساده به دست نمیآید. زیرا پیش از آنکه در میدان دیپلماسی ساخته شود، باید در ذهن سیاستمداران ساخته شود. تا زمانیکه هر دعوتی به گفتوگو، خیانت تلقی شود و هر هشدار نسبت به جنگ، نشانه ضعف قلمداد گردد، سیاست اسیر هیجان خواهد ماند و خرد به حاشیه رانده خواهد شد.
از همین رو، مخالفت با دیپلماسی تنها زمانی معنا پیدا میکند که بتواند پروژهای کاملتر برای حفظ منافع ملی ارائه دهد. در سیاست، نفی یک راهبرد کافی نیست؛ باید راهبردی کمهزینهتر و کارآمدتر جایگزین آن کرد. اگر قرار است کشوری بدون گفتوگو، بدون کاهش تنش و بدون تعامل، امنیت و توسعه خود را حفظ کند، باید نقشه این مسیر نیز روشن باشد. وگرنه مخالفت، بیش از آنکه یک نظریه باشد، صرفاً یک موضع خواهد بود.
نباید فراموش کرد که تاریخ، میدان تحقق آرزوها نیست؛ میدان انتخاب ضرورتهاست. سیاستمدار بزرگ کسی نیست که بیشترین شعار را بدهد، بلکه کسی است که کمترین هزینه را بر ملت تحمیل کند. هنر حکمرانی در آن نیست که جنگ را توجیه کند؛ در آن است که حتیالمقدور، جنگ را بیمعنا سازد.
امروز ایران در نقطهای ایستاده که دیگر نمیتواند با منطق دهههای گذشته آینده خود را بسازد. جهان تغییر کرده، موازنههای قدرت تغییر کرده و مفهوم اقتدار نیز دگرگون شده است. اقتدار امروز، تنها در شمار موشکها خلاصه نمیشود؛ در ظرفیت اقتصادی، انسجام اجتماعی، اعتماد عمومی، فناوری، سرمایه انسانی و توانایی ساختن ائتلافهای پایدار نیز تجلی پیدا میکند.