بزرگنمایی:
در دنیای پر هیاهوی امروز کسی که بلندتر فریاد میزند، سریع تر شنیده میشود.
علیرضا مقدم
در هیاهوی روزمره، ما عادت کردهایم که صداقت را با بلندیِ صدا و وفاداری را با شدتِ موضعگیریها اشتباه بگیریم. گویی در معادله پیچیدهی روابط انسانی و امنیتی، هرچه کلمات تندتر، قاطعتر و بدونچون و بلندتر باشند، آن صدانزدیکتر به حقیقت است. اما آیا واقعاً اینگونه است؟یا شاید بزرگترین فریب، دقیقاً همانجایی است که بیشترین نوروبیشترین سروصدا وجوددارد.
ما همواره در جستجوی «دیگری» بودهایم؛ کسی که ازسایهها بیرون میآید، نجوا میکند و نقشه میکشد ذهن ما به این تصویرازجاسوسِکلاسیک عادت کرده است: کسی که پنهان است وگمنام ودرتاریکی حرکت میکند. اما این نگاه، نوعی سادهانگاریِ خطرناک است. سادهانگاریی که ماراوادار میکند تا به جای بررسیِ عمیقِ ساختارها وانگیزهها، به سطحِ ظاهریِ رفتارها بسنده کنیم. ما عادت کردهایم هرکسی که انتقاد میکند یا راهی متفاوت را پیشنهادمیدهد، یا هرکسی که تغییر را مطالبه میکند، در زمرهه «مشکلساز» یا حتی«نفوذی» قرار دهیم. این برچسبزنیهای سریع، گاهی فریادِ اصلاحطلبی را با فریادِ تخریبگر اشتباه میگیرد.
اما بیایید کمی عمیقتر و دلسوزانهتر به ماجرا نگاه کنیم. چه میشود اگر بدترین نفوذهادر لباسِ مصلحترین و مخلصترین افراد پنهان شده باشند؟ چه میشود اگر «تندروی»، نه یک ویژگیِ شخصیتیِ ذاتی، بلکه یک «استراتژی» هوشمندانه برای عبور از گاردریلهای اعتماد باشد؟
فردی را تصور کنید که نه با نجوا، بلکه با فریادهای رسا وارد میشود. کسی که با شدتِ کلامش، مرزهای تابآوریِ جامعه را به چالش میکشد.کسی که با تندیِ موضعگیریهایش، هرگونه تردید یا سؤالِ منطقی را در ذهن ناظران میکشد و جای آن را به احساسِ فوریت و عجله میدهد. این فرد میداند که در دنیای پر از هیاهوی امروز، کسی که بلندتر فریاد میزند، سریعتر شنیده میشود. او میداند که تندروی، سریعترین راه برای کسبِ اعتبارِ آنی و عبور از فیلترهای ظاهریِ اعتماد است.
او از «تندروی» نه بهعنوان یک عقیده ریشهدار، بلکه بهعنوان یک «پوشش» استفاده میکند. نقابی که پشت آن، نه اصلاح، بلکه «فرسایش» نهفته است. او میخواهد ساختارها را از درون بکاود، اما نه با خنجرِ پنهان، بلکه با چکشِ فریاد. او با ایجادِ بحرانهای ساختگی، با تشدیدِ تنشها و با کاشتِ بذرِ ناامیدیِ مهندسیشده، در حال بازتعریفِ «مشخصات» خود است تا «مختصات» واقعیاش را از چشمها پنهان کند. هدف او، ویرانی نیست؛ بلکه تغییرِ معادلات از درون، به گونهای که هیچکس متوجه نشود چه زمانی بازی تمام شده است.
این نگاه، نه ترس از نفوذ، بلکه هوشیاری نسبت به پیچیدگیِ ذاتِ انسان است. انسان موجودی پیچیده است و نفوذ، دیگر لزوماً به معنای جاسوسیِ سنتی نیست. نفوذ، میتواند در قالبِ افکار، در قالبِ گفتمانهای رادیکال و در قالبِ فریادهایی باشد که وعدهی نجات میدهند، اما در عمل، تنها بنبست میسازند. این افراد، دقیقاً همان کسانی هستند که خود را «دلسوزترین» و «مخلصترین» نشان میدهند، اما دلسوزیشان، دلسوزیِ بیمارگونهای است که بیمار را با دارویِ سمی درمان میکند.
بیایید صادق باشیم. قصد ما اینجا، بدگمانی به همهی منتقدان یا مخلصان نیست. بسیاری از نیروهای درون، با قلبی پاک و نگاهی روشن، در پی اصلاح و توسعهاند. اما آیا میتوانیم انکار کنیم که احتمال وجودِ عاملانی که از همین «دلسوزیِ ظاهری» و «تندیِ مصلحانه» برای نفوذ به امنیتیترین لایههای اطلاعاتی و تصمیمگیری استفاده میکنند، قریب به یقین است؟ بله. و این یک حقیقتِ تلخ، اما ضروری است.
نگاهِ فلسفیِ ما به این مسأله، دعوت به «تأمل» است. دعوت به این که فریادها را با دقتِ بیشتری بشنویم. این که بپرسیم: چرا این صدا اینقدر بلند است؟ چرا این تندیِ کلام، اینقدر جذاب بنظر میرسد؟ چه کسی از این فریادها سود میبرد؟ و مهمتر از همه، آیا ما در جستجویِ دشمن، به آنها کمک نمیکنیم تا با لباسِ ماست، وارد خانهی ما شوند؟
امنیت، تنها در دیوارهای بلند و دوربینهای مداربسته نیست. امنیت، در «بینش» ماست. در تواناییِ ما برای تشخیصِ حقیقت از هیاهو، و درکِ این که گاهی، خطرناکترین تهدیدها، در لباسِ مهربانترین و پرجنبوجوشترین حامیان ظاهر میشوند.
در نهایت، این مقاله دعوتی است به بیداریِ ذهنی. به این که یاد بگیریم به «نقابها» اعتماد نکنیم، حتی اگر آن نقاب، از جنسِ فریاد و شعار باشد. و به این که بدانیم، بزرگترین دشمنِ ما، شاید آن کسی نباشد که در سایهها نجوا میکند، بلکه آن کسی باشد که با صدایی رسا و فریبنده، در حال خاموش کردنِ چراغِ آگاهیِ ماست.
ما باید هوشیار باشیم. نه برای اینکه به هر صدایی شک کنیم، بلکه برای اینکه بدانیم کدام صدا، بویِ خطر میدهد و کدام صدا، بویِ امید. این تفاوتِ ظریف، مرز بینِ نجات و نابودی است. و این مرز، تنها با چشمِ دل و ذهنِ بیدار قابلِ تشخیص است.