بزرگنمایی:
قانون هست اما قانونمندی نه ! هر اداره تفسیر جداگانه ای دارد هر میز یک روایت است و هرکارمند انبوهی آیینه نامه در جیب دارد که هیچکدام شبیه دیگری نیست
علیرضا مقدم
ناکارآمدی در میدان عمل: روایت یک شکست روزمره.
برای فهمیدن لرزشهای یک بنا، کافی نیست به معماری آن نگاه کنیم؛ باید ترکهای روی دیوار را دید. ترکهایی که هر روز بزرگتر میشوند ، اما جامعه چنان به آن عادت کردهایم که دیگر چشممان نمیبیندشان.
ترکهای ادارهها، بیمارستانها، شهرداریها، بانکها…
ترکهایی که نامشان را ناکارآمدی میانی میگذاریم.
در این فصل، نمونههای واقعی این ترکها را یکییکی بررسی میکنیم؛ بدون تعارف، بدون اغراق.
1) پروندههایی که عمر آدم را میبلعند
در هر اداره، پروندههایی هست که مثل بچههای یتیم، صاحب دارند اما رسیدگی نمیشوند!
گاهی یک امضا، 24 ساعت طول میکشد.
و این عالت عادی چرا کا ممکن است روزها زمان ببرد.
و پشت هر تأخیر، یک ذینفع پنهان است ،یا یک رابطه آلوده و حتی یک بی انگیزگی عادیشده نشسته است.
در این فضای خاکگرفته، کارمند برای پیگیری کار مردم، انگار باید لطف کند.
اربابرجوع هم به همان اندازه باید صبر کند، تحمل کند و شاید… چیز دیگری هم بدهد.
2) خواب سازمانی و بیانگیزگی بیماریزا
تمام نشانههای ظاهری نشان از یک مسأله عمیق دارد، غرولند از پشتمیزنشینی طولانی، ساعتشماری برای پایان روز، مسؤولیتگریزی حرفهای، نارضایتی از وضعیت مالی
جملههای تکراری: سیستم قطعه!، فردا بیا! وقت نمازه! مسؤولش نیست!
اینجا «وظیفه» کلمهای فراموششده می شود و کارمند به جای چرخاندن چرخ کشور، خود بخشی از اصطکاک شده است.
دولت برایش پدر است، نه کارفرما.
حقوق میگیرد برای بودن، نه برای کار کردن.
3) قدرتزدگی و خودبزرگبینی
لباس اتوکشیده، تکیه بر صندلی چرخان، صدایی که از فرط جدیت میکوشد مهم جلوه کند…
اینجا جایی است که کارمندِ معمولی، به واسطه مهر یک اداره، بهطور توهمی تبدیل به قدرت میشود.
این توهم، خوراکی دارد:
صفی پشت در اتاق
نگاه منتظر مردم
اختیار نه گفتن
در این حالت،
قانون ابزار کنترل است نه خدمت.
مردم مراجعهکننده نیستند، مزاحماند.
4) فساد دلالگونه: امتیاز به جای امضا
فساد فقط اختلاس میلیاردی نیست.گاهی فقط یک پرونده است که اگر راهش را بلد باشی، با یک تماس حل میشود و اگر بلد نباشی، هفتهها و ماهها پشت در میمانی. اینجاست که واسطه همانقدر مهم میشود که قانون.
احترام و حق شهروندی جایش را میدهد به آشنا داشتن.
این همان سرطان خاموش جامعه است!
فساد خرد، که زندگی را خُرد میکند.
5) دانش ناکافی، آموزش فراموششده
بسیاری از مدیران و کارمندان، در دنیایی کار میکنند که فهم آن را ندارند.
سامانهها عوض میشوند؛ آییننامهها بهروزرسانی میشوند؛ اما مهارتها ثابت میمانند.
این خلأ آموزشی میشود:
تصمیمگیریهای غلط
تداخل وظایف
اتلاف منابع
فرسایش روانی همگان
کارمند درمانده، مردم را درماندهتر میکند.
6) بیقانونی با نقاب قانون
قانون هست اما قانونمندی نه! هر اداره، یک تفسیری جداگانه دارد؛ هر میز، یک روایت است؛ هر کارمند، یک دنیا آییننامه در جیب دارد که هیچکدام شبیه دیگری نیست.
همه چیز «طبق مقررات» معطل میماند. اما آن مقررات هرگز روشن نیستند. مردم در هزارتوی بخشنامهها،
فرسوده، ناامید و تحقیر میشوند. و یک درد مشترک
از شمال تا جنوب، شرق تا غرب…
هر کسی این روایتها را شنیده.
یا خودش تجربه کرده.
اگر این واقعیت را ننویسیم و روایت نکنیم، مقصر فراموش و قربانی خاموش میشود...
تبلیغات سیاه؛ وقتی تخریب، اعتبار میسازد!
تبلیغات سیاه معمولاً بهعنوان ابزاری غیراخلاقی، فریبنده و مخرب معرفی میشود؛ نوعی جنگ روانی که هدفش نه اقناع مخاطب، بلکه تخریب رقیب است. اما مسأله تبلیغات سیاه، صرفاً در غیراخلاقیبودن آن خلاصه نمیشود. مشکل اصلی آنجاست که این شیوه، بهویژه در شکل افراطی، اغلب نتیجهای معکوس تولید میکند: بهجای نابودکردن اعتبارِ هدف، به بازسازی یا حتی تقویت آن کمک میکند. اینجاست که تبلیغات سیاه از یک تاکتیک ارتباطی، به یک خطای راهبردی تبدیل میشود.
تبلیغات سیاه بر سه ستون استوار است: القای تردید، برجستهسازی نقص، و حذف زمینه. در این نوع تبلیغ، مخاطب نه با اطلاعات کامل، بلکه با گزینشی از واقعیت مواجه میشود که بهشکلی هدفمند چیده شده است. تصویر نهایی، الزاماً دروغ نیست؛ اما حقیقت هم نیست. چیزی میان این دو است: واقعیتی بریدهشده، بدون زمینه و بدون امکان داوری منصفانه.
در کوتاهمدت، تبلیغات سیاه میتواند مؤثر بهنظر برسد. تردید ایجاد میکند، ذهن را مشغول میسازد و فضای روانی را ملتهب میکند. اما همین تأثیر کوتاهمدت، اغلب سیاستگذاران، رسانهها و کنشگران را به دام افراط میاندازد. آنها تصور میکنند هرچه شدت تخریب بیشتر شود، اثرگذاری هم افزایش مییابد. در حالی که درست در همین نقطه، فرآیند «مبالغه معکوس» آغاز میشود.
وقتی تخریب به رویه دائمی تبدیل میشود، مخاطب بهتدریج حساسیت خود را از دست میدهد. هر ادعای تازه، نه بهعنوان افشا، بلکه بهعنوان ادامهی یک خط تبلیغاتی دیده میشود. در این وضعیت، حتی اطلاعات درست هم بیاعتبار میشوند، چون در بستری آلوده به تخریب مطرح شدهاند. تبلیغات سیاه، با افراط در خود، اعتبار ابزارهای افشاگری را نیز میسوزاند.
از سوی دیگر، تکرار حملهی منفی میتواند اثر همدلی معکوس ایجاد کند. مخاطب، بهویژه در جوامعی که تجربهی طولانی از تبلیغات دولتی یا جناحی دارند، نسبت به تخریب سازمانیافته بدبین است. در نتیجه، فرد یا جریانی که هدف تبلیغات سیاه قرار میگیرد، ناخواسته در جایگاه «قربانی» مینشیند. قربانیای که لزوماً بیخطا نیست، اما در مقایسه با مهاجم، صادقتر یا مظلومتر به نظر میرسد. این دقیقاً همان نقطهای است که تخریب، به سرمایه نمادین برای هدف تبدیل میشود.
تبلیغات سیاه همچنین یک آسیب ساختاری برای خودِ مجری آن ایجاد میکند: فرسایش سرمایهی اخلاقی. کنشگری که دائماً از زبان منفی، اتهام، insinuation و روایتهای نیمهکاره استفاده میکند، بهتدریج توان اقناع ایجابی خود را از دست میدهد. او دیگر نمیتواند از برنامه، راهحل یا چشمانداز سخن بگوید، زیرا هویت ارتباطیاش به «ضد بودن» تقلیل یافته است. در این وضعیت، حتی اگر حرف درستی هم داشته باشد، شنیده نمیشود.
نکته مهم این است که تبلیغات سیاه معمولاً در غیاب اعتماد عمومی رشد میکند. هرچه شکاف اعتماد عمیقتر باشد، میدان برای تخریب آمادهتر است. اما همین فضا، بیشترین ریسک را هم برای تبلیغات سیاه دارد. جامعهی بیاعتماد، به همه بدبین است؛ هم به هدف حمله و هم به حملهکننده. نتیجه آن است که نه تخریب کامل رخ میدهد و نه اقناع شکل میگیرد. تنها چیزی که باقی میماند، آشفتگی ذهنی و بیتفاوتی سیاسی است.
تبلیغات سیاه، در شکل افراطی، حتی میتواند به ضد خودش عمل کند و به نوعی تبلیغ ناخواسته برای هدف بدل شود. نامی که قرار بود تخریب شود، مدام تکرار میشود؛ موضوعی که قرار بود فراموش شود، در مرکز توجه میماند. مخاطب، کنجکاو میشود، جستوجو میکند و گاه به نتیجهای میرسد که با نیت اولیهی تبلیغکننده در تضاد کامل است.
در نهایت، تبلیغات سیاه بیش از آنکه ابزار قدرت باشد، نشانهی ضعف است. نشانه ناتوانی در رقابت ایجابی، در اقناع عقلانی و در ساختن روایت معتبر. جامعهای که در آن تبلیغات سیاه به قاعده بدل شود، نه آگاهتر میشود و نه منتقدتر؛ بلکه فرسودهتر و بدبینتر میشود.
مسأله این نیست که نقد نباید تند باشد یا افشا نباید صورت بگیرد. مسأله این است که وقتی تخریب جای تحلیل را میگیرد و تکرار جای استدلال را، تبلیغات سیاه وارد فاز مبالغه معکوس میشود؛ جایی که دیگر نه دشمن را تضعیف میکند و نه خود را تقویت، بلکه زمین بازی را برای همه میسوزاند.