بازتعریف عدالت و هویت در دنیای معاصر: تحلیل ترکیبی وکیسم و لیبرال چپ در تحولات سیاسی و فرهنگی دهه اخیر
سیاست داخلی
بزرگنمایی:
جامعه مدرن آنچنان درگیر سیاستهای تک مسألهای شده است که همه جهان را در راستای جان بخشیدن به هدف تک بعدی خود میبینند
علی اسدیان
دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی
سیاست تک مسألهای جملهای کوتاه اما پر معنا از دیوید هاروی از کتاب امپریالیسم نوین جملهای که به بهترین شکل جامعه احساسی ما را تداعی میکند در این فرصت میخواهم راجب این جمله صحبت کنم سیاست تک مسألهای چیست در جامعه امروز چه ایران چه هر جای دیگری این مسأله باب شده است که هر بیسوادی در سیاست دخالت کند و از دیدگاه خودش نظریاتی را بیان میکند من به آن دسته از نظریاتی که در راستای پیشرفت جامعه و فرهنگ بیان میشوند کاری ندارم و آنها را ستایش میکنم اما نمیدانم به چه دلیل دیدگاه ما آنقدر جانب دارانه و تک بعدی است برای مثال فمنیستها را در نظر بگیرید فقط به دنبال حق و حقوق پایمال شده زنان هستند من با برگشت حقوق زنان مشکلی ندارم اما آیا آنها از دیدگاههای دیگر نظرات خود را بررسی کردهاند معلوم است خیر در سیاست باید خواسته ما باعث نشود که در زمینههای دیگر دچار کمبود شویم برای مثال در جامعه بشدت متعصب عرب که البته امروزه قابل تحملتر شده است ما نمیتوانیم بحث حقوق زنان و آزادی آنها را مطرح کنیم بدون آنکه بر روی سیاستهای داخلی مباحث فرهنگی اجتماعی بنیان خانواده و آموزش تأثیر بگذارند یا نمیتوانیم مسأله سقط جنین را در جوامع اسلامی به همین راحتی بیان کنیم مطمئناً باید همه تأثیرات آنها را مدنظر قرار داد و تأکید میکنم سیاستهایمان و خواستههایمان تک مسألهای نباشند هر سیاست تک مسألهای محکوم به شکست است حتی اگر پیروز شود زیرا پیروزیش مداوم نیست و در بلند مدت دچار گسستگی میشود جامعه دیگری که به آن اشاره میکنم سبزها یا زیستبوم گرایان هستند در اینکه کار این دوستان پسندیده و خوب است هیچ شکی نیست اما آیا آنها مسائل صنعتی را مدنظر قرار میدهند معلوم است خیر زیرا دیدگاه آنها تک بعدی است و فقط بهدنبال تحقق هدف خودشان هستند برای مثال گروهی از زیستبوم گرایان را در نظر بگیرید که به کشوری صنعتی مثل چین این را تحمیل کنند که نباید از سوختهای فسیلی یا نیروگاههای مختلف استفاده کند مطمئناً برآوردهشدن خواستههای آنها موارد بیشماری از اختلالال را به وجود میآورد که قابل پذیرش دولتها نیست منظور من این نیست که از نظرات و دیدگاههای خود دست بکشند ابدا منظور من این است که همه جوانب را در نظر بگیرند و تک مسألهای به موضوع نپردازند در ادامه باید این را بگویم که سیل عظیمی از مردم صرفاً با همین دیدگاه خود را سیاستشناس و همه چیزدان میدانند در حالی که احمقهای زودباوری پیش نیستند آنها به وسیله همین دیدگاه تک مسألهای گمان میکنند همه چیز را میدانند برای مثال در جامعه ایران همواره بحث آزادی بیان و آزادی رسانهها مطرح میشود و نیروهای به اصطلاح اپوزیسیون برای خود بازار گرمی راه میاندازند و از مردم ساده لوح نهایت استفاده را میبرند این اپوزیسیونها به واسطه زودباوری مردم و نظریه سیاست تک مسألهای خود را بالا میکشند و با تحرکات خود مردم را فقط تحریک پذیر میکنند اما به آنها کمکی نمیکنند در ادامه باید بگویم که سیاستهای خیلی از جنبشها و ایسمها از جمله فمنیسمها زیستبوم گرایان کانونهای مستقل اقلیتها به صورت تک مسألهای است و مطمئناً آنها هیچگاه تأثیر چندانی در دولت و جامعه خود نمیگذارند زیرا هدفی جز هدف کوچک خود ندارند در این نوع دیدگاه فقط مردمانی را میبینیم که به اصطلاح موج سواری میکنند و همواره بر روی موج رسانهها و اخبار قرار دارند و به هر چیزی که خلاف اعتقادات پوچ و سطحی آنها باشد واکنش نشان میدهند و این واکنش فقط در لحظه اتفاق میافتد مشکل این تفکرات این است که در مرحله اول آنها آینده نگر نیستند و اگر فقط در لحظه به آنها آزادی داده شود همه تفکرات خود و اهداف بلندمدت خود را فراموش میکنند جامعه مدرن آنقدر درگیر سیاستهای تک مسألهای شده است که همه جهان را فقط در راستای جان بخشیدن به هدف تک بعدی خود میبیند فمنیست نمیداند که برابری حقوق خواهان هزاران سلسله مراتب دولتی و هماهنگیهای درون و بیرون جامعه است زیست بومگر نمیداند حفظ محیط زیست نیازمند سیاستهای بلندمدت است کنشگران و مدافع حقوق اقلیتها نمیدانند که نمیشود در یک جامعه و فرهنگ چند هزار ساله هر دیدگاه و عقیده را پذیرفت در پایان باید بگویم تا انسان مدرن دست از این دیدگاه احمقانه خود برندارد همواره برده خود و دیگر انسانهاست و بالعکس و به هیچ هدفی نمیرسد و در همین زمان هر روزاز اهداف خود دور میشود زیرا نمیتواند در چارچوبی درست به آنها جامع عمل بپوشاند و فقط خود را درگیر مسائلی میکند که بنظر من هیچ ارزشی برای بیان کردن و دنبالکردن ندارد این را باید بگویم که سیاستهای تک مسألهای که امروزه ابلهانی نظیر فمنیستها دگرباشان مدافع حقوق اقلیتهای مضر و هزاران جنبشی که در قرن بیست و بیست و یک رواج پیداکردهاند فقط انبوهی از نظرات بیهوده و زو گذر است و قطع به یقین اگر جامعهای آنها را بپذیرد خودش اولین میخ را بر تابوت کشور جامعه و فرهنگ و تمدن خود زده است البته اگر تا آن زمان فرهنگ و تمدنی باقی مانده باشد امیدوارم روزی برسد که سیاستهای تک مسألهای برایمان مهم نباشند و همگی در راستای اصول و قوانینی کامل و عقلانی به پیشرفت جامعه فرهنگ و تمدن خود بپردازیم و عقایدمان را در راه پرورش درست خود و موارد ذکر شده به کار ببریم این را بدانید که جامعه مدرن منجلاب جهان است این یک جمله نمادین یا سمبولیک نیست بلکه اوج بیخردی جامعهای است که هر کسی از عینک خود صرفاً به همه مسائل اعم از سیاسی فرهنگی اجتماعی نگاه میکند و سپس آن را بنا بر عقیده خود تفسیر میکند تفسیر شخصی از یک مسأله خصوصاً یک مسأله سیاسی کاری بسیار خطرناک و البته دشوار است اروپای قرن چهارده و پانزدهم را متصور شوید اروپایی که در طب و تاب رنسانس به شوقی عمیق دست یافته است و کلیسایی که با رهبران فردگرای آن یعنی مارتین لوتر و کالوین عملاً دودستگی و بعضاً چند دستگی را به وجود آوردهاند قطع به یقین مذهب پروتستان چالشی عجیب و عمیق برای کاتولیکها بود کاتولیکهایی که تنها از منظر پاپ همه چیز را مشاهده میکردند و صرفاً به کتب مقدس دیدگاهی تک مسألهای و تفسیری داشتند که تنها شخص مجاز برای تفسیر آن متن مقدس شخص پاپ و اعضای کلیسا هستند اما جهان همواره در حال تغییر است لوتر با استفاده از ضعف اروپا که درگیر جنگ با عثمانیها بودند عملاً توانست تفکرات خودش را در اروپا نهادینه کند و صرفاً به هر مسیحی یک دیدگاه خاص خودش را القا کند و به آنها بفهماند که می توانند از زوایای دیگری کتب مقدس را ببینند و بخوانند و نباید صرفاً متکی به یک نفر باشند این نمونه جا افتادهای از این نوع افسار گسیختگی است برای مثال باروک اسپینوزای یهودی را متصور شوید فردی که بر تمامی مناسکهای یهودیت تاخت و در عین حال خود را به درست، یک یهودی با ایمان میدانست او در رساله الهی و سیاسی خود عملاً همه اعتقادات مردم دوره خود را نقد کرد و در زمان خود از جامعه یهودیت طرد شد اما او از محدود کسانی بود که توانست این دیدگاه تک مسألهای و تک بعدی را از خود دور کند و نسبت به مسائل دینی با دید بازتری اظهار نظر کند اظهار نظری که باعث از دست رفتن همه چیزش شد اما هیچگاه تفکرات درست خود را تغییر نداد نمونههای زیادی را میتوان برای این مسأله تعریف کرد اما مسأله اساسی ما در اینجا این است که چگونه میشود که دیدگاه یک فرد تک مسألهای و به دور از منطق میشود انسان مدرن تحتتأثیر رسانهها و به دلیل انباشت بیرویه اطلاعات ناکارآمد در بستر اینترنت عملاً تبدیل به یک اقیانوس وسیع با عمق کمتر از یک میلیمتر شده است به گونهای که در تمامی مسائل بهقول خودش صاحب نظریه است غافل از آن که هیچ نمیداند و با این کاربه خود و دیگران آسیب وارد میکند این توهم همه چیز دانی مثل یک ویروس در جامعه امروزی رشد و نمو پیدا میکند و هر روز هم گستردهتر میشود و اگر بخواهیم واقع بینانه به آن نگاه کنیم عملاً کاری از دست ما ساخته نیست مگر این که دارای قدرتی عظیم باشیم و همه را از از این بینش اشتباه آگاه کنیم که البته غیرممکن است زیرا جامعه سرمایهداری و لیبرالیستی امروزی عملاً همه چیز را تحت حاکمیت خود دارد در اینجا سؤال پیش میآید که از پایههای لیبرالیسم تمرکز بر فردگرایی است و فردگرایی به هر فرد یک اندیشه و تفکر خاص خودش را میدهد و در اینجا دیگر خبری از دیدگاه تک مسألهای نیست اما مسأله به همین جا ختم نمیشود درست است که لیبرالیسم این بستر را برای جهانیان ایجادکرده است اما کدام طرز تفکر و کدام متفکر توانسته است از فرورفتن انسان مدرن در این منجلاب جلوگیری کند حرف بنده این است که انسان لیبرال به حدی از افراطگرایی در فردگرایی رسیده است که دیگر هیچ نظری را پذیرا نیست و همه چیز را با عینک خود و دیدگاه تک بعدی خود تفسیر و قضاوت میکند در اینجا عملاً انسان لیبرال هر فکر و اندیشهای که خلاف خواستههای خودش باشد را نه تنها نقد نمیکند بلکه صریحاً آنها را رد و باطل اعلام میکند زیرا خلاف خواستههای اوست دقیقاً این بلایی است که فردگرایی افراطی به سر انسان میآورد او دارای اطلاعات بیشتری نسبت به گذشتگان عادی خود است اما اطلاعاتش نه آنقدر است که برای جامعه مفید باشد و نه آنقدر کم است که بتوان را نادیده گرفت البته اکثر مردم حتی دارای همان اطلاعات حداقلی نیستند پس عملاً به موجودی راکد و ناکارآمد تبدیل میشود که همواره میان نظرات رئالیستی و ایدئالیستی خور شناور است و نمیتواند با خودش کنار بیاید گذشته از بیان تاریخ اگر بخواهیم نمونه کاملی از این دیدگاه تک مسألهای که گاها تبدیل یه یک نگاه فاشیستی میشود میتوان به مرزبندیها و کشورهای مختلف امروزی اشاره کرد با پایان یافتن جنگ جهانی اول و دوم و سقوط امپراطوریهای مختلف عملااً کشورهای جدیدی ایجاد شدند که تاریخ تأسیس آنها بعضاً به پنجاه سال هم نمیرسد این مرزبندیها و گسستگی قومی باعث شده است که انسان به اصطلاح متمدن برای رفاه حداکثری خودش دست به هر اقدامی بزند برای نمونه درگیریهای آذربایجان و ارمنستان یا افسار گسیختگیهای رومانی و مجارها بر سر ترانسیلوانیا یا جنگهای قبیلهای قاره آفریقا که گاها در یک کشور چندین قبیله که از یک خاک و تاریخ هستند به جان هم میافتند و دست به نسل کشی میزنند برای نمونه رواندا یا آفریقای جنوبی یا نمونه بارز آن رژیمهای فاشیستی در ایتالیا و آلمان در دوران جنگ جهانی دوم که امروزه هم طرفداران کثیری در اروپای غربی دارند و نژاد سفید را برتر و قابلتر نسبت به باقی افراد میدانند البته بنده به صورت خیلی سطحی به این موارد اشاره میکنم و قطعاً در جایی دیگر بطور مفصل به این مسائل خواهم پرداخت اما قصد بنده از گفتن این اختلافات درون مرزی و برون مرزی این است که ملتها بنا به آن چیزی که با هم همبستگی دارند اعم از: « زبان، خط، پرچم، تاریخ، قومی» میتوانند با هم زندگی کنند آدما اگر تداخلی در این مسائل ایجاد شود قطع به یقین به جان هم خواهند افتاد تاریخ این را به وضوح ثابت کرده است حتی برای کشورهایی مثل کره جنوبی و شمالی که عملاً همه چیزشان به هم مرتبط است اما در دو دنیای متفاوت از هم زندگی میکنند و هیچکدام نمیتوانند دیگری را درک کند البته این مسأله به نوع حکومتها و سیاستهای کشورهای بیگانه بسیار مرتبط است تصور کنید شخصی را از کره شمالی فقر زده به کره جنوبی سرمایهداری ببرید و لباسهای برند و تفریحات خارقالعاده را برایش تدارک ببینید آیا آن شخص از این مزایا لذت میبرد؟ خیر زیرا نمیشود دیدگاه تک بعدی و پرورش یافته او را به این زودی تغییر داد نکته اساسی اینجاست که این همه اختلاف تا چه زمانی میتواند تحمل شود و چه زمانی نتایج خودشان را نشان خواهند داد آیا میشود برای آن راهحل پیدا کرد کشور ما دارای قشر عظیمی از مهاجرین افغان است حال بیایید به یک مسأله کوچک اشاره کنیم فرض میکنیم یک مهاجر با زحمت و تلاش سالیان دراز خود صاحب خانهای در خاک ما شده است و یک ایرانی مستاجر اوست هر چقدر هم که ایرانی نوع دوست باشد تنفر شدیدی را نسبت به او دارد او با خود میپرسد چرا در کشور خودم باید زیر دست یک غریبه باشم این دیدگاه تک بعدی میتواند بسیار خطرناک باشد همانطور که اشاره کردم این تنها نمونه کوچکی از این موارد است تا اینجای کار سیاست تک مسألهای را چه در میان مردم و اقوام و چه میان احزاب مختلف بررسی کردیم اما نکته مهم دیگری که باید به آن اشاره کنم این است که جهان با گذر از دو جنگ جهانی و تأثیراتی که اروپا و دیگرنقاط جهان متقلب شدند باعث چند دستگیهایی شد که قطعاً دیدگاه سیاسی را از لحاظ مبحث ما تغییر داد پس از شکست آلمان و تسلیمشدن ژاپن و با تقسیم بعضی از سرزمینها عملاً جنگ سرد میان دو قطب قدرت یعنی جهان کمونیستی به رهبری شوروی و جهان سرمایهداری به رهبری ایالات متحده آغاز شد کشورهای متحد آمریکا و غربی به جهان اول کشورهای کمونیستی به جهان دوم و کشورهایی که جز این دو بلوک نبودند به کشورهای جهان سوم و بعضاً در حال توسعه تقسیم شدند این تقسیمبندی و مبارزهای که طی سالهای 1945 تا سقوط شوروی یعنی 1991 ادامه داشت عملاً بخش عظیمی از تفکرات سیاسی و اندیشه سیاسی را در قرن بیستم تغییر داد این تقسیمبندی انسانی و تماماً سیاسی تفکرات را به گونهای تربیت کرد که این دو قطب از هم دیگر بیزار باشند و قطب سوم صرفاً به زمین بازی برای تمرینات ابرقدرتها باشد برای مثال کشوری مثل ویتنام را در نظر بگیرید که درگیر جنگی خونین و طولانی با ایالات متحده شد این کشور با خط مشی سوسیالیستی عملاً توانست آمریکا و جهان سرمایهداری را مغلوب کند در اینجا میخواهم به دیدگاهی اشاره کنم که حتی تک بعدی ترین تفکرات هم تحتتأثیر آن قرار میگیرند مگر این که انسان نباشند با این که نوع تفکر و ایدئولوژی هر فردی فرق میکند اما همه ملت در برابر یک چیز حساس هستند و آن وطن است حس ملّیگرایی باعث میشود حتی دگمترین تفکرات را کنار بگذاریم و همگی در زیر پرچمی که وطن نام دارد متحد شویم و در برابر بیگانگان و خطرات مختلف بایستیم در اینجا تنها مسأله ملیگرایی مهم است دقیقاً همان کاری که اکثر مردم ویتنام در برابر آمریکا با موفقیت انجام دادند پس میتوان حس ملّیگرایی را از گزینههایی برداشت کرد که هر دیدگاه تک مسألهای را تغییر میدهد البته مثال برای این موارد زیاد است اما ما به اشاره همین مورد بسنده میکنیم در ادامه باید شما را مخاطب قرار دهم که چگونه میشود با استفاده از دین و مذهبی خاص دیدگاهی تک مسألهای ایجاد کرد برای مثال اختلاف میان کاتولیک و پروتستان که قبلاً به آن اشارهای کردیم یا اختلافات اهل سنت و شیعه در اسلام همه این مذاهب برای خود خط قرمزها و قوانینی را دارند که بشدت روی آن حساس هستند برای مثال دیدگاه کاتولیکها را واتیکان و شخص پاپ تأمین میکند یا دیدگاه اهل شیعه را مراجع تقلید البته مقصود بنده این نیست که نباید از آنها پیروی کرد خیر بلکه لازمه پایداری هر مذهبی به رهبران آگاه و عالم آنهاست بحث من این است که رهبران دینی خز مشی و نگاه پیروان خود را تا حدود زیادی مشخص میکنند برای مثال نوع برخورد با مذهبی دیگر در درون دین یا خارج از دین و متعلق به دینی دیگر و حتی نوع قضاوت کردن آنها که به صورت فردی و یا جمعی صورت میپذیرد و تفکرات بخش عظیمی از یک ملت را در برابر بخشی دیگر مشخص میکند این نوع سیاستها و پیرویها باید باشند و لازمه پایداری هر جامعه دینی است اما مشکلاتی را هم ایجاد میکند که برطرف کردن آنها سخت است هر چقدر هم که پروتستان و کاتولیک ادعا کنند همدیگر را پذیرفتهاند نمیتوانند تاریخ سرشار از بیخردی خود در برابر یک دیگر را فراموش کنند هر چقدر هم که اهل سنت و شیعه با هم خوب رفتار کنند باز هم نمیتوانند یک سری از اصول خود را برای پذیرش دیگری زیرسؤال بگذارند مسأله اساسی این است که ما نمیتوانیم این نگاهها را از بین ببریم مگر این که آن مذهب یا دین را از بیخ و بن اصلاح کنیم مسأله در جایی بزرگتر میشود که ما مذاهب را کنار بگذاریم و در سطح دینی به آن بپردازیم ادیان مسیحیت یهودیت و اسلام که ادیان ابراهیمی محسوب میشوند اختلافات بزرگی بر سر مسائلی مهم دارند و نقدهای کوبندهای را علیه هم صادر میکنند حال تصور کنید این ادیان دربرابر ادیانی از جمله هندوئیسم یا بودیسم یا آیین زرتشتی قرار بگیرد که از پایه با هم تفاوتهای اساسی دارند مطمئناً نمیشود دیدگاه رهبران مذهبی را کاملاً تغییر داد و هر یک از آنها گمان میکنند کاملا به حق هستند و دیگری به اشتباه است این همه دیدگاه و نگاه را نمیشود تغییر داد تنها راه بقای آنها پذیرش است البته شاید هم بشود با زور جلوی آنها را گرفت کاری که نمونههای فراوانی برای اثبات آن در تاریخ وجود دارد پس ملاحضه کردیم که چقدر این دیدگاهها و اعتقادات میتوانند متفاوت و گسترده باشد البته ما تنها از دید مذهب و دین به آنها پرداختیم آن هم بطور سطحی برای مثال فرض کنید من مسلمان بخواهم از دیدگاه خودم و از خارج دین مسیحیت پروتستان را نقد کنم و بالعکس یک مسیحی بخواهد اسلام شیعه را نقد کند به نظرتان نظرات آنها راجع به ادیان مختلف چگونه است؟ بنظر نویسنده هر کسی که در آن مذهب یا دین قرار دارد نقدهای سطحیتری به آن اعتقادات وارد خواهد کرد به گونهای که فرد خارج از دین تمامی جوانب را مدنظر قرار میدهد و با دیدگاهی منطقی به این مقایسه میپردازد اما شخصی که درون مذهب قرار دارد ممکن است با کوچک ترین دلخوری از شیوه و قوانین مذهب یا دین جوانب مفید آن را مدنظر قرار ندهد و صرفاً جانبدارانه به این مسأله نگاه کند در کلام آخر باید اضافه کنم که سیاست تک بعدی در جوامع امروزی تبدیل به مشکلی همگانی شده است که برطرف کردن آن نیاز به آموزشی صحیح چه آکادمیک و چه میان مردم دارد تا همگان به سطحی از سواد سیاسی مورد نظر دست پیدا کنند تا راجع به مسائل جانبدارانه و سطحی اظهار نظر نکنند نیازی نیست همه ما در علم سیاست استاد شویم همین که نقش دانشجوبودن در این علم وسیع را بپذیریم به معنای پیشرفت و قدم گذاشتن در راه آگاهی درست است ....
«شاهنامه و دیالکتیک قدرت و عدالت: بازخوانی انتقادی از مناسبات طبقاتی و ایدئولوژی در حماسه ملی ایران»
شاهنامه فردوسی، بهعنوان یک اثر حماسی و اسطورهای، فراتر از بازگو کردن داستانهای تاریخی و قهرمانی، به شکلی پیچیده و لایهلایه، بازتابدهنده مناسبات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی زمان خود است. این اثر نه تنها یک سند فرهنگی بلکه یک متن کلیدی برای فهم ساختارهای قدرت، عدالت و تضادهای طبقاتی در ایران کهن و حتی معاصر بشمار میآید. تحلیل این اثر از منظر ساختارهای قدرت و ایدئولوژی، نشان میدهد که شاهنامه بر اساس دو محور اصلی استوار است: مشروعیت قدرت و ضرورت عدالت. قدرت بدون عدالت در شاهنامه محکوم به سقوط است؛ و عدالت بدون قدرت، بهعنوان یک آرمان، مورد تأکید و ستایش قرار میگیرد. این دو مفهوم در طول داستانها به شکل دیالکتیکی در هم تنیده شدهاند و پویاییهای تاریخی جامعه ایرانی را بازنمایی میکنند. در این تحلیل همچنین مشاهده شد که تضادهای طبقاتی، حتی اگر بهصورت مستقیم بیان نشده باشند، در بطن داستانها و شخصیتها حاضر و فعالاند؛ از استبداد ضحاک تا قیام کاوه آهنگر و از نقش پهلوانان عدالتخواه تا سقوط شاهان ظالم. این تضادها و منازعات، موتور حرکت تاریخی و اجتماعی شاهنامه بشمار میآیند. شاهنامه همچنین بهعنوان یک ابزار فرهنگی، نقش مهمی در بازتولید ارزشها و ایدئولوژیهای مسلط داشته است. ارزشهایی مانند شجاعت، وفاداری، مسؤولیت اجتماعی و عدالت، به گونهای به نظم اجتماعی مشروعیت میبخشند، درحالیکه فضای مقاومت و عدالتخواهی در متن امکان تحول و تغییرات اجتماعی را نیز نشان میدهد.
برای درک بهتر نحوه بازنمایی مناسبات طبقاتی، جنگ و عدالت در شاهنامه، لازم است برخی از داستانهای کلیدی این اثر را با دقت بیشتری بررسی کنیم. داستان ضحاک که به عنوان نماد قدرت ظالم و ستمگر معرفی میشود، نمایانگر استبداد حاکم و استثمار طبقات پایینتر است. ضحاک با اعمال ظلم و ستم، مالکیت و کنترل منابع را در دست گرفته است. در مقابل، کاوه آهنگر، که از طبقه کارگران و زحمتکشان است، با قیام خود نماد مقاومت مردمی علیه استبداد است. این داستان نمادی آشکار از تضاد طبقاتی و امید به عدالت اجتماعی است که در قالب اساطیر بیان شده است. رستم به عنوان پهلوان عدالتخواه، نه فقط مبارز با دشمنان خارجی، بلکه مدافع نظم اجتماعی و عدالت درونی است. داستانهای او اغلب حاوی پیامهایی درباره مسؤولیت فردی در برابر جامعه و ضرورت حفظ عدالتاند. رستم نمادی از طبقه جنگجو و حاکم است که وظیفه دارد نه تنها قدرت را حفظ کند بلکه آن را با عدالت همراه سازد. در پایان دوران ظلم ضحاک، بازسازی نظم عادلانه از طریق انقلاب مردمی به رهبری کاوه و ظهور فریدون صورت میگیرد. این تحول، الگوی تاریخی تغییر قدرت از استبداد به عدالت را بازتاب میدهد و نشاندهنده نقش فعال مردم و طبقات پایینتر در شکلدهی جامعه است.
شاهنامه، در لایههای عمیق خود، نقدی تلویحی بر ساختارهای قدرت سنتی دارد. هرچند متن به ظاهر از مشروعیت شاهان و حاکمان حمایت میکند، اما در بطن روایت، ضعفها و فسادهایی که منجر به سقوط این قدرتها میشود، برجسته میگردد. این نکته بویژه در داستانهایی که شاهان ظالم و فرمانروایان مستبد سقوط میکنند، قابل مشاهده است. این سقوطها، پیام ضمنی و هشدار نسبت به خطرات انحصار قدرت و نادیده گرفتن عدالت است. شاهنامه به نوعی، نشان میدهد که مشروعیت و پایداری قدرت به رعایت عدالت، احترام به حقوق مردم و توزیع منصفانه منابع وابسته است و بیتوجهی به این اصول منجر به فروپاشی نظم خواهد شد. فراتر از مناسبات اقتصادی و سیاسی، شاهنامه بهعنوان یک متن فرهنگی، در بازتولید ایدئولوژیهای مسلط جامعه نقش دارد. این بازتولید ایدئولوژیک، از طریق تاکید بر ارزشهایی چون شجاعت، وفاداری، عدالت و مسؤولیت اجتماعی صورت میگیرد. این ارزشها، اگرچه در ظاهر عمومی و اخلاقیاند، اما در عمل سازوکارهایی برای تثبیت نظم اجتماعی و حفظ سلسله مراتب قدرت هستند. در این چارچوب، شاهنامه به مثابه ابزاری برای مشروعیتبخشی به قدرت و نظم موجود عمل میکند. اما در عین حال، فضای مقاومت و عدالتخواهی که در متن وجود دارد، نشاندهنده امکان تغییر و تحول اجتماعی نیز هست. این تناقض در شاهنامه، پیچیدگیهای ساختار اجتماعی و ایدئولوژیک جامعه ایرانی را به خوبی بازتاب میدهد. شاهنامه در قالب شعر و منظومه حماسی، ابزاری قدرتمند برای انتقال مفاهیم اجتماعی و سیاسی است. در این بخش به چند نمونه شعری کلیدی میپردازیم که لایههای پیچیده مناسبات قدرت و عدالت را به خوبی بازنمایی میکنند. بیت معروف فردوسی:
« اگر دری نباشد از کج کلاه دزد برد، گر ز شاه ظلم کند، باید که داد برد»
تلویحاً به ضرورت عدالت و مقابله با ظلم اشاره دارد و نشان میدهد که حتی اگر کسی مرتکب جرم شود، اگر شاه ظالم باشد، حمایت از عدالت بالاترین ارزش است.
این بیان، حمایت ضمنی از آرمانهای اجتماعی عدالتمحور را دارد و نقدی است به قدرتی که بر اساس استبداد اداره میشود. تراژدی رستم و سهراب، علاوه بر ابعاد انسانی، نمادی است از تعارضهای درونی ساختارهای قدرت و تأثیر آنها بر زندگی افراد. این داستان میتواند نمایانگر تضاد میان نسلها و تقابل ارزشهای فردی و قدرت سیاسی باشد. بیت «ز عدالت بیگانه را دیو اندر جهان است» به صراحت نشان میدهد که عدالت پایه و اساس سلامت جامعه است و هرگونه دوری از آن به فساد و خرابی منجر میشود. این موضوع، بهعنوان محور فکری شاهنامه، اهمیت فراوانی در تحلیل ایدئولوژیک دارد.
اگرچه طبقه کارگر و زحمتکشان به شکل مستقیم در شاهنامه کمنمایش هستند، اما بازتاب تلاشها و مقاومت آنها به صورت نمادین در شخصیتهایی مانند کاوه آهنگر یا پهلوانانی که از حقوق مردم دفاع میکنند، دیده میشود. این بازنمایی ضمنی نشاندهنده حضور فعال طبقات فرودست در تاریخ و تغییرات اجتماعی است. قیام کاوه علیه ضحاک، به عنوان نماد اعتراض مردمی علیه استثمار و ستم، یکی از مهمترین نمونههای این بازنمایی است.
شاهنامه، اگرچه محصولی از فرهنگ مردسالارانه است، اما از منظر ایدئولوژیک میتواند به نقد مناسبات جنسیتی و نقش زنان در ساختارهای قدرت نیز کمک کند. زنها در شاهنامه، هرچند کمتر بهعنوان بازیگران مستقیم سیاسی مطرح میشوند، اما نقشهایی نمادین و تأثیرگذار دارند؛ گاه بهعنوان مظهر خرد، عدالت یا پیامآور تغییر و گاه بهعنوان نماینده ساختارهای سنتی و محدودکننده. تحلیل این نقشها میتواند به فهم بهتر مناسبات قدرت و کنترل اجتماعی در متن کمک کند و ابعاد جدیدی از تضادهای طبقاتی و اجتماعی را روشن سازد.
شاهنامه، فراتر از ادبیات، به نوعی هسته مرکزی هویت فرهنگی و سیاسی ایرانیان بوده است. این اثر بهعنوان یک متن مرجع، در بازتولید ارزشهای عدالت، مقاومت و مشروعیت قدرت نقش کلیدی ایفا کرده است. تأثیر شاهنامه بر جنبشهای اجتماعی و سیاسی ایران، از دوران مشروطه تا انقلابهای معاصر، قابل توجه است. این اثر، با روایت از مبارزه برای عدالت و آزادی، الهامبخش فعالان سیاسی و فرهنگی بوده است. بازخوانی شاهنامه در قرن بیست و یکم، با تکیه بر رویکردهای انتقادی و نظریههای اجتماعی، فرصتی است برای بررسی مجدد ارزشها و ساختارهای قدرت در جامعه امروز. شاهنامه، با همه ظرافتها و پیچیدگیهایش، میتواند به عنوان ابزاری برای نقد نابرابریها، فساد و استبداد مورد استفاده قرار گیرد و همچنین الهامبخش امید به تغییرات ساختاری و عدالتمحوری باشد.
شاهنامه فردوسی، بهعنوان یک اثر حماسی و اسطورهای، فراتر از بازگوکردن داستانهای تاریخی و قهرمانی، به شکلی پیچیده و لایهلایه، بازتابدهنده مناسبات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی زمان خود است. این اثر نه تنها یک سند فرهنگی بلکه یک متن کلیدی برای فهم ساختارهای قدرت، عدالت و تضادهای طبقاتی در ایران کهن و حتی معاصر بشمار میآید. تحلیل این اثر از منظر ساختارهای قدرت و ایدئولوژی، نشان میدهد که شاهنامه بر اساس دو محور اصلی استوار است: مشروعیت قدرت و ضرورت عدالت. قدرت بدون عدالت در شاهنامه محکوم به سقوط است؛ و عدالت بدون قدرت، بهعنوان یک آرمان، مورد تأکید و ستایش قرار میگیرد. این دو مفهوم در طول داستانها به شکل دیالکتیکی در هم تنیده شدهاند و پویاییهای تاریخی جامعه ایرانی را بازنمایی میکنند. در این تحلیل همچنین مشاهده شد که تضادهای طبقاتی، حتی اگر به صورت مستقیم بیان نشده باشند، در بطن داستانها و شخصیتها حاضر و فعالاند؛ از استبداد ضحاک تا قیام کاوه آهنگر و از نقش پهلوانان عدالتخواه تا سقوط شاهان ظالم. این تضادها و منازعات، موتور حرکت تاریخی و اجتماعی شاهنامه بشمار میآیند. شاهنامه همچنین بهعنوان یک ابزار فرهنگی، نقش مهمی در بازتولید ارزشها و ایدئولوژیهای مسلط داشته است. ارزشهایی مانند شجاعت، وفاداری، مسؤولیت اجتماعی و عدالت، به گونهای به نظم اجتماعی مشروعیت میبخشند، در حالی که فضای مقاومت و عدالتخواهی در متن امکان تحول و تغییرات اجتماعی را نیز نشان میدهد این ویژگی دیالکتیکی شاهنامه، آن را به متنی زنده و پویا تبدیل میکند که نه تنها روایتگر تاریخ و فرهنگ کهن ایران است، بلکه ابزاری برای نقد و تحلیل وضعیتهای اجتماعی و سیاسی معاصر نیز محسوب میشود. شاهنامه به واسطه بازنمایی تضادها و تناقضات قدرت و عدالت، به ما امکان میدهد تا ساختارهای طبقاتی و مناسبات استبدادی را بهتر بشناسیم و در عین حال راههایی برای تحقق عدالت اجتماعی و آزادی فردی جستجو کنیم.
در نهایت، شاهنامه نه تنها از منظر ادبی بلکه از دیدگاه سیاسی و اجتماعی، یک میراث بینظیر است که میتواند بهعنوان منبعی برای بازاندیشی در تاریخ، فرهنگ و ایدئولوژی ایرانی مورد استفاده قرار گیرد. اهمیت این اثر در بازتاب دادن بحرانها و امیدهای جامعه ایرانی، از دوران کهن تا امروز، بر کسی پوشیده نیست و همین امر شاهنامه را به اثری فراتر از یک حماسه ادبی بدل کرده است. این بازخوانی انتقادی میتواند به فعالان فرهنگی، سیاسی و اجتماعی کمک کند تا از ظرفیتهای شاهنامه برای پیشبرد مباحث عدالت، حقوق بشر و آزادی بهره ببرند و راههای نوینی برای تغییرات اجتماعی در ایران و فراتر از آن بیابند.
در مجموع، تحلیل شاهنامه از منظر ایدئولوژی چپ، بدون آنکه به طور آشکار مدافع یا منتقد خاصی باشد، نشان میدهد که چگونه این اثر بزرگ ادبی، همزمان میتواند هم ابزار مشروعیتبخشی به قدرت باشد و هم مایهای برای نقد و مقاومت در برابر استبداد و نابرابریهای اجتماعی. این تناقض، شاهنامه را به متنی چندوجهی و قابل تفسیر از زوایای مختلف تبدیل میکند که هر بار با بازخوانیهای نوین، ابعاد تازهای از آن آشکار میشود و به این ترتیب، شاهنامه همچنان زنده و اثرگذار باقی میماند.
شاهنامه فردوسی، فراتر از یک اثر ادبی حماسی، به مثابه یک سند تاریخی-اجتماعی و سیاسی عمل میکند که در لایههای مختلف خود بازتابدهنده مناسبات پیچیده قدرت، عدالت و تضادهای طبقاتی است. این اثر عظیم، در بطن روایتهایش، تصویری دوگانه از قدرت ارائه میدهد؛ از یک سو مشروعیت آن را به رسمیت میشناسد و از سوی دیگر فساد، استبداد و سرکوب ناشی از عدم رعایت عدالت را به نقد میکشد. این دوگانگی ساختاری، شاهنامه را به متنی دیالکتیکی تبدیل کرده که هم میتواند مشروعیتبخش نظم موجود باشد و هم منبعی برای نقد و مقاومت در برابر نابرابریها و استبداد.
در شاهنامه، عدالت بهعنوان رکن اصلی ثبات و پایداری قدرت مطرح میشود و فقدان آن به سقوط و فروپاشی ساختارهای حکومتی منجر میگردد. این پیام ضمنی اما قدرتمند، بازتابدهنده ضرورت عدالت اجتماعی و توزیع عادلانه منابع در هر نظام سیاسی است. علاوه بر این، حضور نمادین طبقات فرودست در قالب شخصیتهایی چون کاوه آهنگر، بیانگر نقش تعیینکننده مردم و زحمتکشان در شکلدهی به روندهای تاریخی و اجتماعی است؛ حضوری که علیرغم کمنمایشی مستقیم، در عمق متن حضور پررنگی دارد.
از سوی دیگر، شاهنامه بهعنوان متن هویتی فرهنگی و سیاسی ایران، نقشی مهم در بازتولید ارزشها و ایدئولوژیهای مسلط داشته و همچنان دارد. این اثر، با حفظ تعادل میان تثبیت ارزشهای بنیادین مانند شجاعت و وفاداری و ایجاد فضایی برای مقاومت و عدالتخواهی، توانسته است جایگاهی ویژه در تاریخ فرهنگی ایران به دست آورد و الهامبخش جنبشهای عدالتطلب و آزادیخواه در دورههای مختلف باشد.
بازخوانی شاهنامه با رویکردی انتقادی و اجتماعی، بویژه از منظر ایدئولوژی، امکان درک عمیقتری از ساختارهای قدرت، تضادهای طبقاتی و ضرورت عدالت اجتماعی فراهم میآورد. این تحلیل نه تنها به فهم گذشته کمک میکند، بلکه راهگشای گفتگوهای معاصر درباره عدالت، آزادی و مشروعیت قدرت است و میتواند الهامبخش حرکتهای اجتماعی در مسیر تغییرات بنیادی باشد.
در نهایت، شاهنامه همچنان بهعنوان متنی زنده و چندوجهی باقی میماند که هر بازخوانی جدید از آن، لایههای تازهای از معانی را آشکار میکند و فرصتی فراهم میآورد تا با بهرهگیری از میراث فرهنگی عمیق خود، به نقد ساختارهای نابرابری و استبداد بپردازیم و چشماندازی نو برای عدالت و آزادی در جامعه بسازیم.
*کارناوال در سایه: « خوانشی جامعهشناختی از هالووین در ایران معاصر»
در سالهای اخیر، پدیدهی گسترش آیینها و نمادهای فرهنگی غربی در میان بخشی از جامعهی ایران، بویژه نسل جوان، بیش از پیش به چشم میخورد. یکی از نمودهای آشکار این روند، توجه و مشارکت در آیین هالووین است؛ جشنی که ریشه در سنتهای کهن سلتیک و مسیحی دارد، اما در عصر جهانیشدن، به پدیدهای فراتر از مرزهای فرهنگی و جغرافیایی تبدیل شده است. در نگاه نخست، شاید پوشیدن لباسهای عجیب، آرایش چهره به سبک ترسناک، و تزئین فضاها با نمادهای مرگ و تاریکی، صرفاً نوعی سرگرمی بیضرر یا تقلید فرهنگی بنظر آید. اما در عمق این رفتار جمعی، لایههایی از معنا و واکنش اجتماعی نهفته است که در تحلیل جامعهشناختی و سیاسی آن باید با دقت به بررسی آن پرداخت.
ایران، سرزمینی است با پیشینهی فرهنگی و آیینی بسیار غنی، که در طول تاریخ خود مجموعهای از جشنها و آیینهای ملی و مذهبی را حفظ کرده است؛ از نوروز و مهرگان گرفته تا عاشورا و اعیاد مذهبی اسلامی. هر یک از این آیینها حامل بار معنایی خاصیاند که هویت جمعی و حافظه تاریخی ایرانیان را شکل دادهاند. اما در دهههای اخیر، تحولات جهانی و دسترسی آسان به رسانهها و شبکههای اجتماعی، موجب شده است که مرزهای فرهنگی کمرنگ شوند و نسل جدید با فرهنگهای جهانیشدهای روبهرو گردد که جذابیت بصری و نمادین بالایی دارند. در این میان، هالووین به مثابه نمادی از «فرهنگ جهانی مصرفگرا» وارد فضای فرهنگی ایران شده است؛ فرهنگی که در آن معنا جای خود را به فرم، و آیین جای خود را به نمایش میدهد.
جوانان ایرانی، بویژه در شهرهای بزرگ، از هالووین نه بهعنوان بازآفرینی یک آیین دینی غربی، بلکه به مثابه فرصتی برای ابراز فردیت، تفاوت و حتی اعتراض نرم اجتماعی بهره میگیرند. در جامعهای که آیینها اغلب بار ایدئولوژیک یا هنجاری دارند، برگزاری جشنی با محوریت ترس، مرگ و شوخی با امر هولناک، در واقع نوعی وارونگی نمادین از نظام رسمی معناست. این وارونگی، اگرچه ممکن است در ظاهر تقلیدی از غرب باشد، در عمق خود، بازتابی از میل به تجربهی «دیگری» و گریز از یکنواختی فرهنگی است. جوانان در پوششهای غیرمعمول و آرایشهای اغراقآمیز، نوعی آزادی نمادین را تجربه میکنند که در زندگی روزمره کمتر برایشان دستیافتنی است.
از منظر علوم سیاسی، پدیدهی گرایش به آیینهایی چون هالووین را میتوان بخشی از فرایند «سیاست فرهنگی مقاومت نرم» دانست. جامعهای که در آن شکاف میان فرهنگ رسمی و فرهنگ زیسته مردم عمیق شده، بهطور طبیعی به بازنماییهای غیررسمی و حتی پنهان از فرهنگ جهانی گرایش مییابد. در این معنا، هالووین نه صرفاً تقلید از غرب، بلکه نشانهای از جهانیشدن فرهنگ مصرف و در عین حال تلاش برای بازتعریف سبک زندگی است. نسل جدید از طریق مشارکت در این آیین، نوعی زبان تازه برای ارتباط و هویتیابی میسازد؛ زبانی که در آن لباس، چهره و نماد به جای گفتار ایدئولوژیک مینشینند.
با این حال، باید اذعان کرد که این گرایش خالی از تناقض نیست. از یک سو، گسترش چنین آیینهایی نشاندهندهی گشودگی فرهنگی و میل به تجربه جهان است؛ از سوی دیگر، میتواند به نوعی گسست از ریشههای فرهنگی و بیتفاوتی نسبت به آیینهای بومی بینجامد. در این میان، تقابل نمادین میان هالووین و جشنهای ملی یا مذهبی مانند یلدا، نوروز یا محرم، گاه به عرصه منازعه نمادین تبدیل میشود؛ جایی که بخشی از جامعه این رفتار را نوعی«تهاجم فرهنگی» میخواند و بخشی دیگر آن را نشانهای از مدرنیته فرهنگی و جهانوطنی میداند.
در سطحی عمیقتر، میتوان گفت که جامعهی ایران امروز در مرحلهای از دگرگونی فرهنگی قرار دارد که در آن «کدهای معنایی» سنتی در حال بازتعریفاند. جوان ایرانی در فضای مجازی جهانی زندگی میکند اما در بستر اجتماعی و سیاسی محلی قرار دارد؛ نتیجه این دوگانگی، نوعی زیست فرهنگی در مرز میان سنت و مدرنیته است. هالووین در این میان، صرفاً یک جشن نیست، بلکه نماد ورود ایران به گفتوگویی ناهمگون با فرهنگ جهانی است. شاید بتوان گفت که این آیین، آینهای است که جامعه در آن تصویر خود را میبیند: جامعهای که میان حفظ هویت و میل به تجربه جهانی در نوسان است.
در نهایت، نمیتوان پدیدههایی مانند هالووین را صرفاً با برچسب تقلید یا انحراف فرهنگی نادیده گرفت. آنها نشانههای زندهی تحولات عمیق اجتماعیاند. شاید بهتر آن باشد که بهجای مقاومت انفعالی، به درک فعال از این فرایند پرداخت و بکوشیم با بازخوانی آیینهای بومی و بازآفرینی آنها در قالبهای تازه، پاسخی هوشمندانه به این چالش فرهنگی بدهیم. جامعهای که بتواند میان میراث فرهنگی خود و جریانهای جهانی پیوندی خلاق برقرار کند، نه تنها از تهاجم فرهنگی مصون میماند، بلکه خود به بازیگری فرهنگی در عرصه جهانی بدل خواهد شد.
پدیده گسترش آیینهای فرهنگی غربی در ایران، بهویژه در سالهای اخیر، تنها نشانه تأثیر رسانهها یا شبکههای اجتماعی نیست، بلکه بازتابی از تحولی عمیقتر در ساختار فرهنگی و ذهنی جامعهی معاصر ایران است. هالووین در این میان، نه صرفاً یک مناسبت تزئینی یا تفریحی، بلکه نشانهای از ورود جامعه به مرحلهای تازه از گفتوگو میان «فرهنگ بومی» و «فرهنگ جهانی» است. این گفتوگو، برخلاف ظاهر آرام خود، در واقع عرصهای از تنش، معنا، و بازتعریف هویت است.
برای فهم دقیقتر این پدیده، باید ابتدا جایگاه آیینها در زندگی جمعی را بازشناسیم. آیینها، بهویژه جشنها، همواره ابزاری برای بازتولید نظم اجتماعی، بازسازی حافظه جمعی و انتقال ارزشها از نسلی به نسل دیگر بودهاند. در ایران، آیینهایی مانند نوروز، یلدا، سده، و اعیاد مذهبی اسلامی، نه تنها مناسبتهایی برای شادی یا سوگواری، بلکه بیانگر پیوند عمیق میان زمان، طبیعت، و انسان ایرانیاند. این آیینها به جامعه امکان میدهند تا در گذر زمان، هویت خود را بازآفرینی کند. اما در دوران معاصر، با گسترش رسانهها، مهاجرت فرهنگی، و سلطه فرهنگ جهانی سرمایهداری، آیینها از بسترهای بومی جدا شده و به کالاهای فرهنگی مصرفی تبدیل میشوند. هالووین دقیقاً در چنین بستری معنا مییابد.
در ظاهر، هالووین جشنی است که در آن مرگ، تاریکی و ترس، بهصورت طنزآمیز بازنمایی میشوند. اما در عمق، این جشن نمادی از مواجهه انسان مدرن با اضطراب وجودی خویش است. انسان غربی در هالووین، مرگ را به بازی میگیرد تا بر هراس از آن غلبه کند. اما هنگامی که این آیین به ایران میرسد، معناهای بومی و تاریخی خود را از دست میدهد و به شکل نوعی نمایش فرهنگی درمیآید. در نتیجه، برای جوان ایرانی، هالووین نه جشن مرگ، بلکه فرصتی برای تجربه دیگری بودن است؛ نوعی «نافرمانی نمادین» در برابر نظم روزمره و قواعد تثبیتشده جامعه.
از منظر جامعهشناختی، مشارکت در آیینهایی چون هالووین را میتوان شکلی از «هویتسازی فردی در عصر جهانیشدن» دانست. در جامعهای که ساختارهای سنتی هویت – مانند مذهب، قومیت یا خانواده – دیگر کارکرد مطلق خود را ندارند، افراد به نشانهها، برندها و آیینهای جهانی روی میآورند تا از طریق آنها خود را بازتعریف کنند. پوشیدن لباسهای عجیب، آرایشهای غیرمتعارف و استفاده از نمادهای ترسناک، در حقیقت راهی است برای گفتن «من هستم»، برای ابراز تفاوت، و برای تجربه آزادی در سطح بدن و ظاهر. در این معنا، هالووین در ایران به نوعی «کارناوال مدرن» بدل شده است؛ کارناوالی که در آن نظم نمادین جامعه برای چند ساعت معلق میشود و افراد مجازند نقابهای تازهای بر چهره بگذارند.
اما در بُعد سیاسی و ایدئولوژیک، این پدیده را میتوان نشانهای از «تعارض گفتمانها» دانست. فرهنگ رسمی در ایران همواره تلاش کرده است تا نظم آیینی خاصی را حفظ کند؛ نظمی که بر محور مفاهیم دینی، ملی و اخلاقی استوار است. در مقابل، هالووین با منطق مصرفگرایی، لذت، بازی و بیقاعدگی همراه است. این دو منطق، در سطحی عمیقتر، با یکدیگر در ستیزند: یکی میکوشد معنا را در ثبات و بازتولید حفظ کند، و دیگری در گسست و دگرگونی. از این رو، استقبال از هالووین، در لایهای پنهان، بیانگر خستگی نسل جدید از تکرار آیینهای رسمی و تمایل به تجربه امر متفاوت است؛ تجربهای که شاید در ظاهر بیخطر، اما در بطن خود واجد نوعی مقاومت فرهنگی خاموش است. در عین حال، نباید از این نکته غافل بود که ورود آیینهایی چون هالووین، اگرچه نشانه گشودگی فرهنگی است، اما میتواند به نوعی سطحینگری فرهنگی نیز بینجامد. در جامعهای که هنوز بسیاری از آیینهای بومی آن به فراموشی سپرده میشوند، گرایش به آیینهای جهانیشده، خطر گسست از ریشههای فرهنگی را به همراه دارد. اگر نوروز، با پیام باززایی و زندگی، یا یلدا با فلسفه پیروزی نور بر تاریکی، توانستهاند قرنها در حافظه ایرانیان بمانند، به دلیل پیوند عمیقشان با تجربه زیسته این سرزمین بوده است. هالووین اما از این پیوند بیبهره است و تنها از طریق رسانه و مصرف وارد ذهن جامعه میشود.
در نهایت، مسأله اصلی نه پذیرش یا رد هالووین، بلکه چگونگی مواجهه فرهنگی با آن است. جامعهای که از گفتوگو با فرهنگ جهانی هراس دارد، در نهایت به انزوا میافتد، و جامعهای که بیچونوچرا خود را در برابر آن میسپارد، هویت خویش را از دست میدهد. راه سوم، شاید در «بازآفرینی فرهنگی» نهفته باشد؛ در توانایی ما برای بازخوانی آیینهای بومی در قالبهای نو، بهگونهای که بتوانند با نسل امروز سخن بگویند. اگر جوان ایرانی در هالووین به دنبال تجربه تفاوت و رهایی است، میتوان همین نیاز را در آیینهای ایرانی جستوجو کرد، بیآنکه پیوند با ریشهها گسسته شود.
از این منظر، هالووین نه دشمن فرهنگ ایرانی است و نه نشانه مدرنیته کامل؛ بلکه آینهای است که جامعه در آن، تضادها و آرزوهای خود را میبیند. در این آینه، ما با پرسشی بنیادین روبهرو میشویم: در جهانی که مرزهای فرهنگی فرو ریختهاند، ایرانی بودن یعنی چه؟ شاید پاسخ این پرسش، نه در نفی آیینهای بیگانه، بلکه در بازتعریف خلاقانه خویشتن نهفته باشد.
بازتعریف عدالت و هویت در دنیای معاصر: تحلیل ترکیبی وکیسم و لیبرال چپ در تحولات سیاسی و فرهنگی دهه اخیر وکیسم، مفهومی که در دهههای اخیر بهطور فزایندهای در مباحث سیاسی و فرهنگی جهان غرب ظهور کرده است، در اصل نشانهای از آگاهی نسبت به نابرابریها و تبعیضهای ریشهدار در جامعه است. این آگاهی، که از جنبشهای حقوق مدنی و اعتراضات علیه تبعیضهای نژادی در آمریکا سرچشمه گرفته، امروز به جریان فرهنگی و سیاسی تبدیل شده که در تلاش است ساختارهای نابرابر قدرت را به چالش بکشد و عدالت اجتماعی را در ابعاد گستردهتر تحقق بخشد. در کنار این، لیبرال چپ جریانی است که ریشه در تفکر لیبرالی دارد اما با رویکردی انتقادیتر به نابرابریها و عدالت اجتماعی مینگرد و همواره تلاش میکند تعادلی میان آزادیهای فردی و عدالت توزیعی برقرار کند. ترکیب این دو جریان در دهه اخیر به شکلگیری گفتمانی جدید انجامیده که پیچیدگیهای سیاسی و فرهنگی جوامع مدرن را به نمایش میگذارد و پویایی تازهای به مبارزه برای عدالت اجتماعی بخشیده است.
در این ترکیب، وکیسم بیشتر به لایههای فرهنگی، نمادین و هویتی توجه دارد و بهدنبال بازتعریف مفهوم هویت است؛ مفهومی که به اعتقاد فعالان این جریان، یکی از پایههای اصلی ساختارهای تبعیضآمیز و قدرت در جامعه است. به بیان دیگر، هویت در این گفتمان نه صرفاً یک ویژگی فردی، بلکه یک میدان مبارزه سیاسی است که بر اساس آن میتوان ساختارهای نابرابر را شناخت و تغییر داد. لیبرال چپ اما به رغم همسوییهای نظری با وکیسم در زمینه عدالت اجتماعی، تمایل دارد که مبارزه با نابرابریها را در چارچوب نهادهای دموکراتیک و سیاستهای قانونی دنبال کند و به اهمیت آزادی فردی و حقوق مدنی پایبند باشد. این رویکرد ساختاری و نهادمند، گاه با رویکرد هویتی و فرهنگی وکیسم تعارض دارد که تمایل به تغییرات رادیکالتر و فوریتر در گفتمان و رفتار اجتماعی دارد.
این دو جریان در عمل با هم ترکیب شدهاند و باعث شکلگیری شبکهای از گفتمانها، سیاستها و اقدامات شدهاند که در حوزههایی مانند سیاستهای تنوعگرایی در محل کار، اصلاحات آموزشی، رسانهها و هنر به چشم میخورد. تأکید بر بازنمایی متنوع و عدالت جنسیتی، حقوق اقلیتهای جنسی و قومی، و همچنین تلاش برای مقابله با زبان و رفتارهای تبعیضآمیز، از مصادیق بارز این ترکیب هستند. اما در کنار این همسوییها، تنشهایی نیز وجود دارد که ناشی از تفاوتهای بنیادین در روش مبارزه و دیدگاهها نسبت به آزادی بیان و حقوق فردی است. بهعنوان مثال، برخی از فعالان وکیسم گاه از ابزارهای فشار اجتماعی مانند فرهنگ لغو استفاده میکنند که در نگاه لیبرال چپ ممکن است محدودیتهایی برای آزادی بیان و بحثهای دموکراتیک ایجاد کند.
سیاستهای مبتنی بر این گفتمان ترکیبی، در کشورهای غربی بهویژه در آمریکا نقش مهمی ایفا کردهاند. حزب دموکرات، بهعنوان بازوی سیاسی اصلی لیبرال چپ، سیاستهای تنوعگرایی، عدالت نژادی و جنسیتی و اصلاحات اجتماعی را در دستور کار قرار داده است که برگرفته از نگرشهای وکیسم نیز هست. این سیاستها اما با مخالفت جدی جریانهای محافظهکار و راستگرای پوپولیستی مواجه شدهاند که وکیسم را بهعنوان نمادی از دیکتاتوری فرهنگی، سانسور و تهدید به آزادیهای فردی قلمداد میکنند. این تقابل، در واقع بازتابی از کشمکشهای عمیقتر میان ارزشهای سنتی و مدرن، فردگرایی و جمعگرایی، و نوعی جنگ فرهنگی است که در بستر جامعه جهانی به شکل گسترده جریان دارد.
فراتر از مرزهای آمریکا، این جریانهای ترکیبی در کشورهای دیگری مثل بریتانیا، کانادا، استرالیا و برخی کشورهای اروپایی نیز نمود پیدا کردهاند، هرچند با ویژگیها و محدودیتهای خاص فرهنگی و سیاسی آن کشورها. در این کشورها نیز سیاستهای عدالتمحور و هویتی که وکیسم ترویج میکند، با چالشهایی مواجه شدهاند که اغلب به دلیل مقاومت فرهنگی و سیاسی علیه تغییرات سریع و رادیکال است. به این ترتیب، وکیسم و لیبرال چپ ترکیبی از امید به عدالت اجتماعی و بازتعریف هویتهای جمعی و فردی را در برابر مقاومتها و تنشهای سیاسی به نمایش میگذارند.
از منظر جامعهشناسی، این ترکیب را میتوان پاسخی به تحولات سریع و پیچیده جهانیشدن، تغییرات ساختاری در اقتصاد، فناوریهای نوین ارتباطی و افزایش آگاهی نسبت به تفاوتهای فرهنگی و اجتماعی دانست. رسانههای اجتماعی نقش مهمی در گسترش گفتمان وکیسم و تأثیرگذاری آن بر سیاست و فرهنگ دارند و این باعث شده که این جنبش بسیار سریعتر از جریانهای سنتی به یک نیروی سیاسی و فرهنگی تبدیل شود. این روند باعثشده که مفاهیمی چون عدالت، برابری، و آزادی در چارچوبهای تازه و متنوعی مورد بازاندیشی قرار گیرند و سؤالات جدیدی درباره چگونگی تحقق این مفاهیم مطرح شود.
با این حال، این ترکیب در برابر نقدهای جدی نیز قرار گرفته است. یکی از مهمترین نقدها به وکیسم و لیبرال چپ ترکیبی، متوجه محدودکردن آزادی بیان و فضای گفتگو است. این نقدها بیان میکنند که فشار برای رعایت «درستی سیاسی» و حساسیت بیش از حد به مسائل هویتی باعث ایجاد محیطی میشود که مخالفان گفتمان غالب را حذف یا سرکوب میکند. این وضعیت، به گفته منتقدان، میتواند به قطبیشدن بیشتر جامعه و کاهش ظرفیت گفتوگوی دموکراتیک منجر شود. از سوی دیگر، برخی تحلیلگران میگویند که تمرکز بیش از حد بر هویت و اختلافات هویتی ممکن است از پرداختن به مسائل بنیادی اقتصادی و ساختاری غفلت کند و این باعث شود عدالت اجتماعی به شکلی سطحی و نمادین باقی بماند.
در مقابل، طرفداران وکیسم و لیبرال چپ معتقدند که این حساسیتها و تلاشها برای اصلاح زبان، فرهنگ و ساختارهای قدرت ضروری است تا عدالت واقعی محقق شود و گروههای تحت تبعیض صدای خود را پیدا کنند. آنها معتقدند که بدون این تغییرات فرهنگی و نمادین، تغییرات قانونی و سیاسی به تنهایی ناکافی خواهند بود و ساختارهای نابرابر همچنان پابرجا میمانند. این دیدگاه تاکید میکند که عدالت اجتماعی همزمان نیازمند اصلاح ساختارهای اقتصادی و قدرت، و تغییرات فرهنگی و هویتی است.
در نهایت، ترکیب وکیسم و لیبرال چپ در دهه اخیر پدیدهای است که نشاندهنده تلاش جوامع مدرن برای یافتن پاسخهایی نوین به چالشهای دیرپا و جدید نابرابری، تبعیض، و عدالت است. این ترکیب، هم گفتمانها و سیاستهای تازهای ایجاد کرده و هم منازعات و تنشهای فرهنگی و سیاسی جدیدی به وجود آورده است. آینده این جریان ترکیبی به توانایی آن در مدیریت این تنشها، حفظ فضای گفتوگو و ایجاد تعادل میان آزادی فردی و عدالت جمعی بستگی دارد. در واقع، سؤال اصلی این است که چگونه میتوان در جهانی پیچیده و متنوع، عدالت و آزادی را به گونهای تحقق بخشید که نه تنها حقوق اقلیتها و هویتهای مختلف حفظ شود، بلکه فضای مدارا و گفتگو نیز به عنوان بنیادهای جامعه دموکراتیک تضمین گردد.
میتوان گفت که ترکیب وکیسم و لیبرال چپ در عمل به بازتعریف مفاهیم بنیادین سیاست و فرهنگ دامن زده است و این بازتعینی نه تنها محدود به حوزههای نظری نیست، بلکه تأثیرات ملموسی در سیاستگذاریها، نهادها، و مناسبات اجتماعی ایجاد کرده است. این ترکیب، در سطح نظری، ترکیبی از نگرشهای ساختارگرایانه و هویتمحور است که در عمل به ایجاد جریانهایی منجر شده که به شکلگیری فضایی نوین برای مبارزه با تبعیض و نابرابریهای گوناگون پرداختهاند.
یکی از جنبههای مهم این ترکیب، توجه جدی به اهمیت بازنمایی و نمادها در سیاست و فرهنگ است. این توجه باعث شده که موضوعاتی مثل حقوق اقلیتها، عدالت جنسیتی، عدالت نژادی و حتی مسائلی چون عدالت اقلیمی بهعنوان محورهای اصلی در دستور کار سیاستمداران، فعالان و نهادهای مدنی قرار گیرد. این موضوعات، که در گذشته گاه به حاشیه رانده میشدند، امروز بهواسطه وکیسم و لیبرال چپ ترکیبی در مرکز توجه قراردارند و به مباحثی حیاتی در فضای عمومی تبدیل شدهاند.
اما این تغییر نگرش و سیاستها با مقاومتهای جدی مواجه شده است. محافظهکاران و جریانهای راستگرا، با نگرانی از اینکه این روندها ممکن است به تضعیف ارزشهای سنتی و آزادیهای فردی منجر شوند، تلاش کردهاند با استفاده از گفتمان ضد وکیسم، احساسات عمومی را علیه این جریانها بسیج کنند. این مقاومت نه تنها در عرصه سیاسی بلکه در رسانهها و فضای مجازی نیز نمود یافته و باعث شکلگیری شکافهای عمیق اجتماعی شده است. در این شرایط، نوعی جنگ فرهنگی میان دو قطب مختلف شکل گرفته که هر یک از ارزشها و هنجارهای متفاوتی دفاع میکنند.
در این میان، یکی از چالشهای اساسی برای ترکیب وکیسم و لیبرال چپ، حفظ تعادل میان تحقق عدالت و حفظ آزادی بیان است. گاه فشار برای رعایت حساسیتهای هویتی و فرهنگی باعث شده برخی از صداها و دیدگاهها کنار گذاشته شوند که این خود میتواند به بروز مشکلاتی در گفتوگو و همبستگی اجتماعی منجر شود. بنابراین، مدیریت این تعارضات و فراهمکردن فضای باز برای مباحثه و نقد از جمله مهمترین وظایف فعالان و سیاستمداران این جریان است.
در حوزه سیاستگذاری، تاثیرات وکیسم و لیبرال چپ ترکیبی در ایجاد سیاستهای تنوعگرایی و عدالت اجتماعی در سازمانها و نهادها قابل مشاهده است. این سیاستها نه تنها به تغییر ساختارهای نهادین کمک کردهاند بلکه به بازتعریف هنجارها و ارزشهای سازمانی نیز پرداختهاند. به عنوان مثال، پذیرش گسترده حقوق اقلیتهای جنسی در محیطهای کاری و آموزشی، یا تأکید بر آموزش تاریخ و فرهنگ گروههای مختلف، از نمونههای بارز این تغییرات هستند.
از نظر جامعهشناسی، این ترکیب بهعنوان پاسخی به پیچیدگیهای جهانی شدن و تنوع فرهنگی قلمداد میشود. جهانی شدن، هم فرصتهای جدیدی برای تبادل فرهنگی و اجتماعی فراهم کرده و هم چالشهای نابرابری و تبعیض را شدت بخشیده است. در چنین شرایطی، وکیسم و لیبرال چپ تلاش میکنند راهکارهایی برای مقابله با این چالشها بیابند که هم عدالت را تأمین کند و هم انسجام اجتماعی را حفظ نماید.
اما در زمینه نقدهای نظری، این ترکیب مورد انتقادهایی از سوی جناحهای مختلف است. برخی جریانهای مارکسیستی یا سوسیالیستی معتقدند که تمرکز بیش از حد وکیسم بر هویت و فرهنگ باعث شده که مسائل بنیادین اقتصادی و طبقاتی کمتر مورد توجه قرار گیرد. از نظر آنها، تا زمانی که ساختارهای اقتصادی سرمایهداری به شکل اساسی تغییر نکند، عدالت واقعی تحقق نخواهد یافت و تمرکز بر هویت ممکن است صرفاً موجب پراکندگی و تضعیف مبارزه طبقاتی شود.
از سوی دیگر، جریانهای محافظهکار نیز وکیسم و لیبرال چپ را به نوعی رادیکالیسم فرهنگی متهم میکنند که با هدف تغییر سریع و بنیادین ساختارهای اجتماعی، آزادیهای فردی را محدود میسازد و باعث تفرقه و قطبیشدن جامعه میشود. این نقدها گاه به شکل حملاتی رسانهای و سیاسی به چهرههای برجسته و سیاستهای مرتبط با این جریانها دیده میشود.
این تقابلهای نظری و عملی، بیانگر پیچیدگی و دشواری مدیریت تغییرات اجتماعی عمیق است که در عصر حاضر رخ داده است. پرسش مهم این است که چگونه میتوان میان خواست عدالت اجتماعی، تنوع فرهنگی، و آزادیهای فردی تعادلی برقرار کرد که هم تضمینکننده حقوق اقلیتها باشد و هم از دموکراسی و گفتوگوی آزاد حفاظت نماید.
در پاسخ به این پرسش، برخی نظریهپردازان پیشنهاد میدهند که باید به «دموکراسی متکثر» و «گفتوگوی میانفرهنگی» روی آورد. این رویکرد، تلاش دارد فضای گفتوگویی ایجاد کند که در آن تفاوتهای هویتی و فرهنگی به رسمیت شناخته شود و در عین حال زمینهای برای همکاری و همبستگی فراهم آید. در چنین مدلی، عدالت نه صرفاً به معنای رفع تبعیضهای آشکار بلکه به معنای ایجاد شرایطی برای زندگی مسالمتآمیز و مشارکت فعال همه گروهها است.
در سطح عملی، تحقق این رویکرد نیازمند سیاستگذاریهای دقیق، آموزشهای گسترده و ایجاد نهادهایی است که قادر به مدیریت تعارضات و ایجاد همبستگی باشند. همچنین، رسانهها و فضای مجازی باید بهعنوان ابزارهایی برای تقویت گفتوگو و نه قطبیسازی عمل کنند. این امر مستلزم فرهنگسازی، پرهیز از زبان نفرت و حساسیت نسبت به دیدگاههای مختلف است.
در نهایت، ترکیب وکیسم و لیبرال چپ را میتوان یک جریان زنده و در حال تحول دانست که با توجه به شرایط متغیر اجتماعی و سیاسی، همواره در حال بازتعریف خود است. این جریان، فرصتی برای تجدید نظر در مفاهیم عدالت و آزادی فراهم کرده و چالشهای جدیدی برای جوامع مدرن به همراه آورده است. آینده این جریان تا حد زیادی بستگی به توانایی آن در برقراری تعادل میان گفتمانهای متنوع و ایجاد فضای گفتوگو و همکاری دارد، چرا که تنها از طریق تعامل و تفاهم میتوان به جامعهای عادلانهتر و آزادتر دست یافت.
حزب اراده ملت ایران , حاما , افشین فرهانچی , احمد حکیمی پور , سوسیال دموکراسی , اصلاحات , اصلاح طلب , حسین اکبری بیرق , رحیم حمزه , پیام فیض , مسعود خادمی , زهره رحیمی